خاقان كه با ما به مدينه آمدنى بودند ، در ينبوع اقامت نمودند وقونسول با كشتى عازم جده شد . يك لنگه يخدان با اسبابهاى زياديكه ديگر به كار هواى عربستان نمىآمد ، با رضاى قونسول ، به حاجى نقى نام سپرده شد كه در مراجعت در جدّه تحويل بدهد تا مشيت الهى چه باشد .
از اتفاقات روزگار اين است كه كشتى كه بعد از هفت - هشت روز حركت ماها از اسلامبول ، كه جناب مستعان السلطنه ناظم خلوت و مشهدى محمد آقاى صرّاف و برادر زادهء او و جناب حاجى سيد محمد قزوينى در آن نشسته بودند ، هنوز خيلى از اسلامبول دور نشده بودند ، كشتىِ ديگر مصادف با آن كشتى كه حضرات نشسته بودند شده ، بههم خورده و خوردن آن كشتى به اين كشتى باعث اين گرديد كه اين كشتى حامل جناب مستعان السلطنه و سايرين شكسته ولى خداوند تفضّل فرموده كه در آن بين ، كشتىِ ديگر رسيده ، اهالى اينكشتى شكسته را به زودى حمل نموده ، ولى به قرار تقرير امين خاقان و مشهدى محمد آقاى صرّاف ، يكى « 1 » از حاجيهاى آن كشتى شكسته ، كه به عجله پايين ميآمد ، زخمى شده و دو روز بعد كه در آن كشتى ديگر نشسته بودند ، او فوت و بعد از غسل و كفنِ او ، نعش او را به دريا انداختهاند ولى سايرين بحمدالله سلامت رسيدند .
و اما بعد از ورود به ينبوع ، شاكر كه از طايفهء حرب اعراب و خيلى در اين راه مدينه به اعراب شترداران و قطاع الطريق باديه نشينها
هامش
( 1 ) . « يكى » حدسى است .