كس آنجا بود ، ابن مطيع به سويد بن عبدالرحمن گفته بود ، ندا دهد كه سوى ابنمساحق رويد .
ابن مطيع ، شبث بن ربعى را در قصر نهاد و خود از قصر خارج شد و در بازار جاى گرفت .
حصيرة بن عبدالله مىگويد : وقتى ابن اشتر با يارانش مىآمدند او را مىديدم . وقتى به حريفان نزديك شد ، به ياران خويش گفت : « پياده شويد » ، و چون پياده شدند ، گفت : « اسبان خويش را به هم نزديك كنيد و با شمشيرهاى كشيده سوى آنها رويد و هراسى به خود راه ندهيد از اينكه شبث ربعى و خاندان عتيبة بن نهاس و خاندان اشعث و خاندان فلان و خاندان يزيد بن حارث و خاندانهاى ديگرى سوى شما آمدهاند » .
سپس گفت : « به خدا اگر اينان ضربت شمشير را بچشند ، از ابن مطيع بگريزند ؛ چنانكه بزغاله از گرگ مىگريزد . » حصيره گويد : او و يارانش را مىديدم كه اسبانشان را به هم نزديك كردند و اشتر پايين قباى خويش را گرفت و بالا برد و زير كمربند سرخ خويش نهاد كه از كناره حلهها درست شده بود و آن را روى قبا محكم كرد ، قبا را روى زره پوشيده بود ؛ آنگاه به ياران خويش گفت : « عمه و داييم به فدايتان ، به آنها حمله بريد » . گويد : به خدا ، مهلتشان نداد و هزيمتشان كرد كه بر دهانه كوچه به دنبال هم افتادند و ازدحام كردند ، ابن اشتر به ابن مساحق رسيد و لگام مركبش را گرفت و شمشير را به طرف او بلند كرد .
ابراهيم بن مالك اشتر نخعى ( فارسى ) — صفحة 56
مساهمون: محمود سامانى
ص٥٦