بنا بر اين ، نزد امام رضا عليه السلام آمد و اذن خواست و اذن داده شد .
امام به او فرمود : به سؤالهاى تو پاسخ مىدهم و يك شرط كوچكى دارم كه بايد به آن وفا كنى .
آن مرد گفت : آن شرط چيست ؟
حضرت فرمود : اگر پاسخى دهم كه تو را قانع كند و راضى شوى ، آيا آنچه در آستين دارى مىشكنى و دور مىاندازى ؟
مرد خارجى متحيّر ماند و چاقو را بيرون آورد و شكست .
سپس از امام پرسيد : به من بگو چرا با اين طاغوت همكارى كردى در حالى كه آنها نزد شما كافر هستند و تو فرزند پيامبر هستى ! چه چيزى تو را وادار كرده است ؟ !
حضرت ابوالحسن عليه السلام فرمود : آيا در نظر شما اينها كافرتر هستند يا عزيز مصر و اهل مملكتش ؟
مگر اينها در حالى نيستند كه گمان مىشود موحّدند ، در حالى كه آنها موحد نبودند و خدا را نمىشناختند ؟
و يوسف فرزند يعقوب بود . پيامبر فرزند پيامبر بود ، فرزند پيامبر از عزيز مصر كه كافر بود خواست و گفت : مرا رئيس بر منابع زمين قرا بده چرا كه من هم امانت دار هستم و هم داناى به كار و در مجلس فراعنه مىنشست .
و من شخصى از فرزندان رسولخدا صلى الله عليه و آله هستم كه بر اين كار مجبور شدم و مرا وادار كردند كه آن را قبول نمايم ، پس ايراد گرفته و بر من غضبناكشدهاى ؟ !
آن مرد گفت : هيچ سرزنشى بر تو نيست ، گواهى مىدهم كه تو فرزند پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و راستگو هستى .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام رضا ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 643
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٦٤٣