كم كم مغرب در آمده و مأمون و حضرت رضا عليه السلام برخاسته به داخل رفتند ، و مردم نيز متفرّق شدند .
سپس حضرت رضا عليه السلام پس از بازگشت از منزل فرمود : اى غلام ، نزد عمران صابى برو و او را نزد من بياور .
گفتم : فدايت شوم ، من مىدانم او كجاست ، او نزد يكى از برادران شيعهء ما است .
امام فرمود : مانعى ندارد ، مركبى به او بدهيد تا سوار شود . من نزد عمران رفتم و او را آوردم ، امام عليه السلام به او خوش آمد گفتند و لباسى طلبيدند و بر او پوشاندند و مركبى به او دادند و دههزار دينار خواستند و بعنوان هديّه به او دادند ، عرض كردم : فدايت شوم مانند جدّت اميرالمؤمنين عليه السلام رفتار كرديد .
امام فرمود : اين گونه واجب است ، سپس دستور شام دادند و مرا سمت راست و عمران را سمت چپ خود نشاندند ، بعد از شام به عمران گفتند : به منزل بازگرد و فردا أوّل وقت نزد ما بيا تا از غذاى مدينه به تو بدهيم .
بعد از اين قضيّه متكلّمان از گروههاى مختلف نزد عمران مىآمدند و او سخنان و ادلّهء ايشان را جواب داده ، باطل مىكرد ، تا اينكه از او كناره گرفتند ، و مأمون ده هزار درهم به او هديّه داد و فضل نيز به او اموالى بخشيد و مركبى به او داد و حضرت رضا عليه السلام او را مأمور صدقات بلخ نمود و از اين راه به منافع زيادى دست يافت .
چرا خداوند انبيا را با معجزههاى گوناگون به سوى مردم فرستاد ؟
ابىيعقوب بغدادى مىگويد : ابن سكيت به حضرت رضا عليه السلام عرض كرد : چرا حقتعالى موسى را با يد بيضا و عصا و وسائل سحر و عيسى را با طب و محمد را با كلام فصيح و خطبههاى بليغ مبعوث كرد ؟