ابر روى زمين قرار گرفت ، آن بزرگوار بازوى مرا گرفت و روى ابر قرار داد . در اين هنگام گفتم : تو را به خداى بزرگ ، به حق محمّد خاتم پيامبران ، على سرور اوصيا و امامان پاك سوگند مىدهم كه بگو شما كيستى ؟ به خدا سوگند كه مقام ارجمندى دارى .
فرمود : واى بر تو اى على بن صالح ! خدا زمين را يك چشم به هم زدن از حجّت خالى نمىگذارد كه يا در پشتِ پرده پنهان است و يا آشكار . من حجّت آشكار و پنهان خدا هستم ، من حجّت خدا در روز رستاخيزم ، من گوينده از جانب پيامبرم ، من موسى بن جعفرم .
در اين موقع متوجه امامت او و پدران گرامش شدم . آن حضرت دستور داد ابر حركت كند . ابر حركت كرد ، به خدا سوگند ، هيچ ناراحتى و ترس نداشتم ، بيش از يك چشم به هم زدن نشد كه آن ابر ، مرا در خيابانى در طالقان كه خانواده و زندگىام در آن جا بودند به سلامت و عافيت فرود آورد .
هارون دستور داد او را كشتند تا هيچ كس اين حديث را نشنود .
خبر مرگ مرا دادى !
85 . اخطل كاهلى از عبد اللَّه بن يحيى كاهلى نقل مىكند كه عبداللَّه مىگويد :
سالى به حج خانه خدا رفتم ، در اين سفر به خدمت حضرت اباالحسن عليه السلام رسيدم ، حضرتش به من فرمود : امسال هر چه مىتوانى كار نيك انجام ده كه اجلت نزديك شده است .