تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام باقر ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 37

مساهمون:

ص٣٧
حضرت فرمود : حضرت ابراهيم عليه السلام ملكوت آسمانها و زمين را اين گونه ديد . حضرت به من فرمود : سر خود را پايين انداز ، من سرم را پايين انداختم . آنگاه به من فرمود : سر خود را بلند كن ، سر خود را بلند كردم ديدم سقف اتاق به همان حال اوّلش است . جابر گويد : سپس حضرت دست مرا گرفت و برخاست و مرا از اتاقى كه بوديم به اتاق ديگرى برد ، حضرت لباسهاى خود را عوض كرد و لباس ديگرى پوشيد ، سپس به من فرمود : چشم خودت را ببند ، من چشمانم را بستم ، و به من فرمود : چشمت را باز نكن ، ساعتى گذشت فرمود : مىدانى در كجا هستى ؟ عرض كردم : نه ، قربانت گردم . فرمود : تو در تاريكى كه ذوالقرنين آن را پيمود ، قرار گرفته‌اى . عرض كردم : قربانت گردم ؛ آيا اجازه مىفرماييد تا چشمم را باز كنم ؟ حضرت فرمود : باز كن ، ولى چيزى نمىبينى . چشمم را باز كردم ، من در مكان تاريكى بودم كه حتّى جلو پاى خودم را هم نمىديدم ، آنگاه مقدارى حركت كرد و ايستاد و به من فرمود : آيا مىدانى كجا هستى ؟ عرض كردم : نه . فرمود : در كنار چشمهء حيات ايستاده‌اى ، چشمه‌اى كه حضرت خضر از آن نوشيد . و از آن عالم خارج شديم و به عالم ديگرى رفتيم و در آنجا هيئتى مثل عالم خودمان از جهت بناء و مسكن‌ها و اهل آن ديديم ، سپس به عالم سوّمى مانند عالم اول و دوم رفتيم تا اين كه به پنج عالم وارد شديم . جابر گويد : پس از آن ، حضرت فرمود : اين ملكوت زمين بود كه حضرت ابراهيم عليه السلام همهء اينها را نديد ، بلكه او ملكوت آسمانها را ديد كه دوازده عالم بود ، و هر عالمى مثل هيئتى بود كه ديدى ، هر امامى كه از ما از دنيا برود در يكى از اين عوالم ساكن مىشود ، تا اين كه آخرين آنها حضرت قائم عليه السلام است كه در عالمى كه