خيبر ، ووصلت منها أهل الحاجة من أهل بيتي « 1 » .
ابو عتيبه گويد : خدمت امام باقر عليه السلام بودم مردى وارد شده گفت : من از شام هستم ، ارادتمند به شمايم و از دشمنانتان بيزارم ؛ ولى پدرم دوستدار بنى اميّه بود و ثروت زيادى داشت ، جز من فرزندى نداشت و در رمله ( كه شهرى است در فلسطين ) ساكن بود ، يك باغ داشت كه خودش تنها در آن رفت و آمد مىكرد ، پس از فوتش هرچه جستجو كردم مالش را نيافتم ، من يقين دارم كه او ثروت خود را پنهان نموده و از من مخفى كرده است .
امام باقر عليه السلام فرمود : مايلى او را ببينى و محلّ پولها را از خودش سؤال كنى ؟
عرض كرد : آرى ، به خدا قسم ! من فقير و محتاجم .
امام عليه السلام نامهاى نوشت و آن را مهر كرد ، آنگاه فرمود : امشب با اين نامه مىروى در بقيع ، وقتى به وسط آن رسيدى صدا مىزنى : يا در جان ! يا درجان !
مردى را با عمامه خواهى ديد ، نامه را به او بسپار و بگو : من از طرف محمّد بن على بن الحسين عليهما السلام آمدهام ، او پدرت را مىآورد ، هرچه مايلى بپرس .
آن شخص نامه را گرفت و رفت .
ابو عتيبه گويد : فردا صبح خدمت امام باقر عليه السلام آمدم ببينم آن مرد چه كرده ، ديدم در خانه ايستاده و منتظر اجازه است ، اجازهء ورود دادند ، با او داخل شدم .
گفت : خدا مىداند كه دانش را به چه كسى بسپارد ، ديشب رفتم و آنچه را دستور داده بوديد انجام دادم ، آن مرد آمده گفت : همينجا باش تا پدرت را بياورم .
ناگاه مردى سياه چهره را آورده گفت : اين پدر توست .
گفتم : اين پدر من نيست .
گفت : شرارهء آتش ، دود جهنّم و عذاب دردناك قيافهاش را تغيير داده است .
گفتم : تو پدر منى ؟
پاسخ داد : آرى .
هامش
( 1 ) بحار الأنوار : ج 46 ص 245 ح 33 ، عن الخرائج والجرائح : ص 230 .