اين خبر به گوش همسر عزيز رسيد ، او افرادى را در پى ايشان فرستاد و از آنها دعوت نمود و غذايى تهيه كرد و مجلسى بياراست . هنگامى كه زنان وارد مجلس شدند و در آنجا نشستند به هر يك ترنج و كاردى داد ، سپس دستور داد كه حضرت يوسف وارد مجلس گردد ، وقتى چشم زنان مصر به جمال دل آراى يوسف افتاد او را بزرگ شمرده و به جاى ترنج دستهاى خود را بريدند و گفتند آنچه را كه گفتند .
همسر عزيز به آنان گفت : اين همان غلامى است كه مرا در محبّتش ملامت مىكرديد .
زنان از نزد همسر عزيز رفتند و هر كدام به طور پنهانى از يوسف تقاضاى ملاقات كردند .
حضرت يوسف از اين خواهش خوددارى كرد و به درگاه خدا عرضه داشت : اگر تو حيله اينان را به لطف و عنايت خود از من دفع نكنى به آنها ميل كرده و از جاهلان خواهم شد .
خداوند متعال حيله زنان را از او دفع فرمود .
وقتى قصّه يوسف و حكايت همسر عزيز و داستان زنان در شهر شايع شد و پس از شنيدن سخنان كودك عزيز مصر چنين صلاح دانست كه يوسف را چندى به زندان فرستد . از اين رو او را زندانى نمود . همراه يوسف دو جوان ديگر نيز زندانى شدند و قصّه آن دو با يوسف را خداى تعالى در قرآن كريم نقل فرموده است .
ابو حمزه ثمالى مىگويد : آن گاه كه سخنان حضرت امام على بن الحسين عليهما السلام به اين جا رسيد لب از گفتار فروبست . « 1 »
هامش
( 1 ) . گفتنى است كه اين حديث به طور كامل در فصل پرسشهايى پيرامون فضايل و برترىهاى امام سجّاد عليه السلام آمده است .