تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام سجاد ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 37

مساهمون:

ص٣٧
امام سجاد عليه السلام در ادامه فرمود : عزيز مصر خواست يوسف را مؤاخذه و عذاب كند . يوسف به او فرمود : به خداى يعقوب سوگند ! من نسبت به ناموس تو قصد سويى نكرده‌ام ؛ بلكه او از روى ميل و هواى نفس با من مراوده كرد و به من متعرّض شد ، براى اين كه به صدق گفته من اطمينان پيدا كنى از اين كودك سؤال كن كه كدام يك از ما متعرّض ديگرى شديم . امام سجاد عليه السلام فرمود : نزد آن زن كودكى از خويشانش بود كه به ديدن او آمده بود . وقتى عزيز جريان را از آن كودك پرسيد خداوند او را به سخن آورد و گفت : اى سلطان ! به پيراهن يوسف نگاه كن ! اگر از قسمت جلو چاك خورده باشد او متعرّض همسر تو شده و اگر از قسمت پشت چاك شده خورده‌است همسرت متعرّض او گرديده‌است . وقتى عزيز سخن آن كودك و قصه‌اى راكه او بازگو كرد شنيد سخت فرياد زد و پيراهن را طلبيد و به آن نگاه كرد ، و آن گاه كه ديد پيراهن از قسمت پشت چاك خورده‌است به همسرش گفت : اين از مكر و حيله شماست . آن گاه به حضرت يوسف روكرد و گفت : اى پسر ! از اين قصه درگذر و مگذار احدى آن را از تو بشنود و آن را پنهان دار . امام سجاد عليه السلام فرمود : يوسف اين راز را پنهان نداشت ، بلكه آن را در شهر پخش كرد تا جايى كه زنان شهر آگاه شدند و گفتند : همسر عزيز قصد مراوده با غلام خويش را داشت .