اگر راست مىگويى چگونگى داستان گرفتارى يونس به من نشان بده !
10 . ابوحمزه ثمالى در حديثى چنين نقل مىكند :
روزى عبدالله پسر عمر بر امام سجاد عليه السلام وارد شد و گفت : اى على بن الحسين ! آيا تو همان كسى هستى كه مىگويى يونس بن متى گرفتار نهنگ شد و اين گرفتارى به خاطر آن بود كه ولايت جدم على بن ابى طالب بر ايشان عرضه شد ، ولى او قبول نكرد ؟
حضرت فرمودند : آرى ، مادرت به عزايت بنشيند !
گفت : اگر راست مىگويى آن را به من نشان بده .
حضرت به او فرمودند : با پارچهاى چشمهايت را ببند ! آن گاه به من نيز فرمودند : تو هم با پارچهاى چشمهايت را ببند !
پس از گذشت ساعتى امر فرمودند كه چشمان خود را باز كنيد ، وقتى چشمهايمان را باز كرديم خود را كنار ساحل دريا ديديم ؛ در حالى كه امواج به هم مىخورد .
پسر عمر از ترس به حضرت گفت : اى سرورم ! خون من به گردن شماست و خدا را در مورد جان من در نظر بگيريد . آن گاه گفت : آن را به من نشان بدهيد اگر راست مىگوييد .
حضرت صدا زدند : اى نهنگ !
در اين هنگام نهنگ سر خود را كه همچون كوهى عظيم بود از آب بيرون آورد و گفت : لبيك لبيك اى ولىّ خدا !
حضرت به او فرمودند : تو كيستى ؟
گفت : من نهنگ يونس هستم .