تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام سجاد ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 31

مساهمون:

ص٣١
برادران سخن او را تصديق كردند و سرانجام يوسف را بر سر چاهى بردند سپس او را به درون چاه افكندند . ايشان گمان داشتند كه يوسف در آب چاه غرق مىشود ؛ ولى وقتى يوسف به عمق چاه رسيد ، برادران را صدا زد و گفت : اى فرزندان رومين ! سلام مرا به يعقوب برسانيد . وقتى برادران صداى يوسف را شنيدند ، برخى به برخى ديگر گفتند : از كنار اين جا به جاى ديگر نرويد تا يقين كنيد كه يوسف مرده است . بنا بر اين از حوالى چاه جدا نشدند تا شب فرارسيد ، آن گاه در تاريكى شب گريان به طرف پدر برگشتند ، وقتى نزد پدر رسيدند گفتند : اى پدر ! ما در صحرا براى مسابقه رفتيم و يوسف را كنار وسايل خود گذاشتيم ، چون بازگشتيم يوسف را گرگ طعمه خود ساخته بود . وقتى يعقوب سخنان ايشان را شنيد كلمه استرجاع بر زبان جارى كرد و اشك ريخت و آنچه را كه خداى متعال به طريق وحى به او فرموده بود به ياد آورد و متذكّر اين فرموده حقّ تعالى شد كه به او فرموده بود آماده براى بلا باش ! حضرت يعقوب ناگزير صبر كرد و خود را براى بلا آماده ساخت و به فرزندان خويش فرمود : اين طور كه مىگوييد نيست ، بلكه اين امر زشت و قبيح را نفس در نظر شما زيبا جلوه داده‌است ، ممكن نيست خداوند متعال پيش از آن كه يوسف تأويل و تحقيق يافتن خواب صادقش را ببيند گوشت او را طعمه گرگ نمايد .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام سجاد ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 31 | احمد قاضى زاهدى گلپايگانى