ابو حمزه ثمالى مىگويد : وقتى سخنان امام سجاد عليه السلام به اين جا رسيد ديگر لب از گفتار فرو بست .
روز بعد وقتى خدمت آن سرور مشرّف شدم عرض كردم : فدايت شوم ، ديروز قصّه يعقوب و فرزندانش را بيان فرموديد وقتى به ماجراى يوسف و برادران او رسيديد سخنانتان را قطع نموديد ، تقاضا دارم آن را ادامه دهيد .
حضرت فرمودند : هنگامى كه آفتاب برآمد برادران يوسف گفتند :
برويم ببينيم آيا يوسف زنده است يا مرده ؟
وقتى به سر چاه رسيدند ، كاروانى به آنجا رسيد و آب آور قافله را براى آب فرستادند ، سقّا سطل خود را در چاه سرازير نمود تا آب بكشد و وقتى سطل را بالا كشيد ، ديد پسرى به سطل آويزان است . از اين رو به ياران خود گفت : مژده باد شما را به اين پسر .
وقتى يوسف را از چاه بيرون آوردند ، برادران وى جلو آمدند و گفتند : اين پسر ، بنده ماست كه ديروز در چاه افتاد و امروز آمدهايم تا او را بيرون آوريم .
آنها يوسف را از دست كاروانيان گرفتند و او را به گوشهاى بردند و به وى گفتند : يا اقرار كن كه بنده ما هستى تا تو را به يكى از اين كاروانيان بفروشيم و يا تو را خواهيم كشت ؟
يوسف فرمود : مرا نكشيد و هرچه خواستيد انجام دهيد .
برادران او را نزد كاروانيان آوردند و گفتند : آيا كسى از شما اين بنده را از ما مىخرد ؟
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام سجاد ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 33
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٣٣