تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام سجاد ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 33

مساهمون:

ص٣٣
ابو حمزه ثمالى مىگويد : وقتى سخنان امام سجاد عليه السلام به اين جا رسيد ديگر لب از گفتار فرو بست . روز بعد وقتى خدمت آن سرور مشرّف شدم عرض كردم : فدايت شوم ، ديروز قصّه يعقوب و فرزندانش را بيان فرموديد وقتى به ماجراى يوسف و برادران او رسيديد سخنانتان را قطع نموديد ، تقاضا دارم آن را ادامه دهيد . حضرت فرمودند : هنگامى كه آفتاب برآمد برادران يوسف گفتند : برويم ببينيم آيا يوسف زنده است يا مرده ؟ وقتى به سر چاه رسيدند ، كاروانى به آنجا رسيد و آب آور قافله را براى آب فرستادند ، سقّا سطل خود را در چاه سرازير نمود تا آب بكشد و وقتى سطل را بالا كشيد ، ديد پسرى به سطل آويزان است . از اين رو به ياران خود گفت : مژده باد شما را به اين پسر . وقتى يوسف را از چاه بيرون آوردند ، برادران وى جلو آمدند و گفتند : اين پسر ، بنده ماست كه ديروز در چاه افتاد و امروز آمده‌ايم تا او را بيرون آوريم . آنها يوسف را از دست كاروانيان گرفتند و او را به گوشه‌اى بردند و به وى گفتند : يا اقرار كن كه بنده ما هستى تا تو را به يكى از اين كاروانيان بفروشيم و يا تو را خواهيم كشت ؟ يوسف فرمود : مرا نكشيد و هرچه خواستيد انجام دهيد . برادران او را نزد كاروانيان آوردند و گفتند : آيا كسى از شما اين بنده را از ما مىخرد ؟