در اين هنگام فرزندان يعقوب به پدرشان گفتند : اى پدر ! چرا تو بر يوسف از ما ايمن نيستى ، در صورتى كه ما برادران همه خيرخواه او هستيم ؟ اى پدر ! فردا او را با ما به صحرا بفرست كه در چمنزارها بگرديم . . . تا آخر آيه .
حضرت يعقوب عليه السلام فرمود : اى فرزندان من ! از آن بيم دارم و پريشان خاطرم كه در بيابان از او غافل شويد و او طعمه گرگان گردد .
پس حضرت يعقوب عليه السلام به خاطر آن كه در خصوص يوسف كه موقعيّت فوق العاده در قلب او داشت و محبّت مفرطى نسبت به او در خودش احساس مىكرد مورد ابتلا و آزمايش خداى متعال قرار نگيرد ، يوسف را از برادرانش گرفت و نگذاشت وى را به صحرا ببرند .
امام سجاد عليه السلام در ادامه فرمود : قدرت خدا و قضاى مقدّر او غلبه كرد و راجع به يعقوب و يوسف و برادران او مشيّت الهى نافذ واقع شد . از اين رو يعقوب نتوانست اين آزمايش و بلا را از خود و يوسف و برادرانش دفع كند ، از اين رو بدون اختيار يوسف را به ايشان داد با اين كه از آن كراهت داشت و منتظر آزمايش خدا در باره يوسف گرديد .
وقتى برادران يوسف از منزل بيرون رفتند ، حضرت يعقوب به سرعت خود را به ايشان رساند و يوسف را از ايشان گرفت و به سينه خود چسبانيد و به او روبوسى كرد و گريست و آن گاه او را به آنها سپرد .
برادران با سرعت و شتاب يوسف را با خود بردند ، چون بيم داشتند كه يعقوب او را از دستشان بگيرد و به آنها ندهد .
هنگامى كه او را همراه خود بردند و از پدر دور كردند به جنگلى رسيدند با هم گفتند : يوسف را در همين مكان بكشيم و زير اين درختان بيندازيم تا شب هنگام گرگى او را بخورد .
بزرگ آنها گفت : يوسف را نكشيد ، بلكه او را در قعر چاه بيندازيد تا برخى از كاروانيان كه از آنجا عبور مىكنند او را بيابند .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام سجاد ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 29
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٢٩