ما نمىدانستيم !
78 . در حديثى آمده است : حضرت امام باقر عليه السلام فرمود :
روزى پدر بزرگوارم با گروهى از غلامان خود و ديگران به طرف مكه مىرفت ، همين كه به بستانى رسيدند خيمه را به يك طرف زدند . وقتى امام عليه السلام آمد فرمود : چرا در اين محل خيمه زدهايد ؟ اينجا مكان گروهى جنى از دوستان ماست ، خيمه زدن شما براى آنها ناراحتى ايجاد مىكند .
عرضكردند : ما نمىدانستيم .
آن گاه شروع كردند به كندن خيمهها ؛ ناگاه صداى شخصى كه او را نمىديديم بلند شد كه مىگفت : اى فرزند رسول خدا ! خيمهها را از جاى نكنيد ! ما اين ناراحتى را در راه شما تحمل مىكنيم ، در ضمن هديهاى براى شما آوردهايم آرزو داريم از آن ميل بفرماييد افتخار ما مىشود .
در اين هنگام ديديم كنار خيمه چند طبق است كه در آنها انگور ، انار ، موز و ميوههاى گوناگون ديگر است .
امام سجاد عليه السلام همراهان خود را فراخواند و آنها شروع كردند به خوردن ميوهها .
از كجا فهميدى خدا تو را دوست دارد ؟
79 . ثابت بنانى مىگويد : من و گروهى از عباد بصره همچون ايوب سجستانى ، صالح مرى ، عتبه الغلام ، حبيب فارسى و مالك بن دينار به حج رفتيم ، همين كه داخل مكه شديم ديديم مردم از نظر آب در مضيقه و تنگنا و از شدت تشنگى ناراحت هستند ؛ چون باران كم باريده بود .