تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام سجاد ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩

ما نمىدانستيم !

78 . در حديثى آمده است : حضرت امام باقر عليه السلام فرمود : روزى پدر بزرگوارم با گروهى از غلامان خود و ديگران به طرف مكه مىرفت ، همين كه به بستانى رسيدند خيمه را به يك طرف زدند . وقتى امام عليه السلام آمد فرمود : چرا در اين محل خيمه زده‌ايد ؟ اين‌جا مكان گروهى جنى از دوستان ماست ، خيمه زدن شما براى آنها ناراحتى ايجاد مىكند . عرض‌كردند : ما نمىدانستيم . آن گاه شروع كردند به كندن خيمه‌ها ؛ ناگاه صداى شخصى كه او را نمىديديم بلند شد كه مىگفت : اى فرزند رسول خدا ! خيمه‌ها را از جاى نكنيد ! ما اين ناراحتى را در راه شما تحمل مىكنيم ، در ضمن هديه‌اى براى شما آورده‌ايم آرزو داريم از آن ميل بفرماييد افتخار ما مىشود . در اين هنگام ديديم كنار خيمه چند طبق است كه در آنها انگور ، انار ، موز و ميوه‌هاى گوناگون ديگر است . امام سجاد عليه السلام همراهان خود را فراخواند و آنها شروع كردند به خوردن ميوه‌ها .

از كجا فهميدى خدا تو را دوست دارد ؟

79 . ثابت بنانى مىگويد : من و گروهى از عباد بصره هم‌چون ايوب سجستانى ، صالح مرى ، عتبه الغلام ، حبيب فارسى و مالك بن دينار به حج رفتيم ، همين كه داخل مكه شديم ديديم مردم از نظر آب در مضيقه و تنگنا و از شدت تشنگى ناراحت هستند ؛ چون باران كم باريده بود .