تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام سجاد ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 249

مساهمون:

ص٢٤٩
ام سليم گفت : فراموش كردم از آن حضرت تقاضا كنم آن كارى كه پيامبر اكرم ، حضرت على ، امام حسن ، امام حسين عليهم السلام انجام داده‌بودند ، انجام دهد ؛ همين كه از حضور ايشان خارج شدم و چند گامى برداشتم ، صدا زد : ام سليم ! عرض‌كردم : آرى . فرمود : برگرد ! من برگشتم ، ديدم حضرت در صحن حياط ايستاده‌است ، آن گاه داخل خانه شد و لبخند مىزد ، فرمود : بنشين ! من نشستم ، حضرت دست راستش را دراز كرد ، خانه‌ها ، ديوارها و بازارها را شكافت و از نظرم پنهان شد ، فرمود : بگير ام سليم ! . به خدا سوگند ، به من كيسه‌اى داد كه در آن دينارهايى بود و گوشواره‌اى از طلا و چند انگشتر عقيق از مال خودم داخل يك جعبه بود . عرض‌كردم : آقاى من ! جعبه را مىشناسم ، اما نمىدانم داخل آن چيست ، ولى سنگين است . فرمود : بردار و برو . ام سليم گويد : از خدمت آن حضرت مرخص شدم و داخل منزل گرديدم و به سراغ جعبه رفتم ، جعبه در جايش نبود و اين همان جعبه خودم بود ، از اين رو به مقام آن بزرگواران با بصيرت و هدايت از آن روز شناخت واقعى يافتم .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام سجاد ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 249 | احمد قاضى زاهدى گلپايگانى