راوى مىگويد : من مىترسيدم كه ايشان را از دست بدهم و باطن كارش را نفهمم . پس به ايشان چسبيدم و گفتم : سوگند به آن كسى كه خستگى را از شما دور كرد و به خاطر علاقه شديد ترس از خود را به تو بخشيد ، مرا با لطف خودت زير سايهات قرار دهى ؛ زيرا من گمراه هستم .
فرمودند : اگر توكل تو راستين و حقيقى باشد گمراه نمىباشى ؛ ولى دنبالهرو من باش و پا جاى پاى من بگذار .
وقتى كه ايشان به كنار درخت رسيدند دست مرا گرفتند و من احساس كردم كه زمين زير پايم كشيده مىشود ، وقتى كه طلوع فجر فرارسيد به من فرمودند : خوشحال باش كه اين جا مكه است .
من سر و صداى مردم را مىشنيدم و حاجيان را مىديدم ، به ايشان گفتم : قسم به آن كسى كه در روز قيامتى كه نزديك است و اميد رحمتش را دارى شما چه كسى هستيد ؟
فرمودند : حالا كه مرا قسم دادى ، من على بن الحسين بن على بن ابىطالب - عليهم السلام - هستم .
براى چه گريه مىكنيد ؟
66 . زهرى مىگويد : در حضور حضرت امام زينالعابدين عليه السلام نشسته بودم كه مردى از اصحاب ايشان به نزدش آمد . امام زينالعابدين عليه السلام به آن شخص فرمودند : چه خبر اى مرد ؟