ابوخالد به او گفت : من او را معالجه مىكنم به شرط اين كه ده هزار درهم به من بدهى ، اگر شما پول را داديد من عهد مىبندم كه ديگر هرگز بيمارى به او باز نگردد .
پدر دختر بيمار به او ضمانت داد .
امام به ابوخالد فرمودند : او به تو ستم خواهد كرد .
ابوخالد گفت : من از او پيمان گرفتم .
حضرت فرمودند : برو و گوش چپ دختر را بگير و بگو : اى خبيث ! امام زينالعابدين عليه السلام به تو مىگويد : از اين دختر بيرون برو و ديگر باز نگرد .
ابوخالد همان طورى كه حضرت فرموده بودند انجام داد و بيمارى از آن دختر خارج شد و دختر از بيمارى جنونش خلاص شد .
ابوخالد طبق قولى كه گرفته بود پول را طلب كرد ، ولى آن شخص پول را نداد . وقتى ابوخالد به نزد حضرت على بن الحسين عليهما السلام بازگشت ، امام به او فرمودند : اى ابا خالد ! به تو نگفتم كه او به تو ستم مىكند .
ولى به زودى به سراغت مىآيد ، وقتى كه آمد بگو : بيمارى به او بازگشت ، زيرا تو به عهدى كه به عهده گرفتى عمل نكردى . اگر ده هزار درهم را به دست على بن الحسين عليهما السلام بسپارى ، من آن دختر را درمان مىكنم ؛ به طورى كه ديگر بيمارى به سراغش نيايد .
آن شخص مال را به دست امام سجاد عليه السلام داد و ابوخالد رفت و گوش چپ آن دختر را گرفت و گفت : اى خبيث ! امام على بن الحسين عليهما السلام مىگويد : از اين دختر بيرون برو و متعرض او نشو ، مگر در راه خير ؛ اگر برگردى خداوند با آتشى كه دلها را مىسوزاند تو را بسوزاند .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام سجاد ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 187
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٨٧