همچنين به من فرمودند : تو باقى خواهى ماند تا اين كه نابينا مىشوى ، ولى دوباره بينايى خود را به دست مىآورى .
حضرت امام باقر عليه السلام فرمودند : جابر از من خواست كه از پدرم اجازه ورود بگيرم .
من خدمت پدر بزرگوارم وارد شده و آن حضرت را از موضوع با خبر ساختم و گفتم : پيرمردى درب منزل است و با من چنين و چنان رفتارى كرد .
حضرت فرمودند : اى پسرم ! او جابر بن عبدالله است .
آن گاه فرمودند : آيا از ميان فرزندان با تو آن گونه رفتار كرد ؟
گفتم : آرى .
فرمودند : ما از آنِ خدا هستيم ، او زنده ماند و قصد سويى نسبت به شما ندارد و مىخواهد خون شما را حفظ كند .
آن گاه براى جابر اجازه ورود دادند و جابر خدمت امام عليه السلام شرفياب شد و ايشان را در محراب ديد در حالى كه از كثرت عبادت خسته بودند .
امام زينالعابدين عليه السلام برخاستند و با گرمى احوال جابر را پرسيدند و او را كنار خود نشاندند .
جابر به حضرت رو كرد و گفت : اى پسر رسول خدا ! آيا نمىدانيد كه خداى متعال بهشت را براى شما و براى هر كسى كه شما را دوست داشته باشد آفريده و آتش دوزخ را براى كينهتوزان به شما و هر كس كه با شما دشمن باشد آفريده ، پس اين كوشش زياد كه جان شما را به سختى انداخته براى چيست ؟
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام سجاد ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 113
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١١٣