تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام سجاد ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 111

مساهمون:

ص١١١
از اين رو به نزد جابر بن عبدالله انصارى آمد و به ايشان گفت : اى صحابى رسول خدا ! ما بر شما حقى داريم . از حقوق ما بر شما اين است كه وقتى يكى از ما را ديديد با تلاش زياد مىخواهد خود را نابود كند ، خود را به يادش بياوريد و از او بخواهيد كه از خودش مواظبت كند و اين آقا على بن الحسين عليهما السلام باقىمانده پدرش مىباشد كه از شدت عبادت بينى ايشان ساييده و پيشانى و سر زانوان و كف دست‌هايش پينه بسته و خود را به سختى انداخته است . از اين رو جابر به درب خانه امام زين العابدين عليه السلام آمد ، در جلوى درب ، امام محمد باقر عليه السلام را در ميان چند پسر از خاندان بنىهاشم كه در آن جا جمع شده بودند ، ديد . در اين هنگام امام باقر عليه السلام جلو مىآمد و جابر نگاه مىكرد . او با خود گفت : چقدر راه رفتن و رفتار اين آقازاده‌ها شبيه رسول خدا صلى الله عليه و آله است ، پرسيد : تو كيستى ؟ فرمودند : من محمد پسر على بن الحسين عليهما السلام هستم . در اين هنگام جابر گريست و گفت : به خدا سوگند ! حقيقتاً شما شكافنده علوم هستى ، پدرم فدايت شود ، نزديك من بيا ! امام باقر عليه السلام نزديك آمد و جابر شال خود را باز كرد و دستش را روى سينه آن حضرت گذاشت و ايشان را بوسيد و صورت امام را به صورت خود چسبانيد و به ايشان گفت : از جانب جدّتان رسول خدا صلى الله عليه و آله به شما سلام مىرسانم . ايشان به من فرمان داده كه اين كار را انجام بدهم ، من هم انجام دادم . پيامبر به من فرموده بودند : تو زندگى مىكنى و زنده مىمانى تا اين كه از فرزندان من كسى را ببينى كه اسمش محمد و شكافنده علوم مىباشد .