آن گاه من مقنعه خود را برداشتم و آن حضرت آب دهان مبارك خود را در جاى بيمارى من ريخت و فرمود : اى حبابه ! خداى را شكر كن ؛ زيرا خدا بيمارى تو را شفا داد .
من خداى را سجده كردم .
سپس به من فرمود : سر خود را بلند كن و در آينه بنگر !
وقتى سر بر داشتم و به جاى بيمارى نگاه كردم اثرى از آن نديدم ! از اين رو حمد خداى را به جاى آوردم .
اى مولاى من ! هر دستورى دارى بفرما !
47 - يحيى بن ام طويل گويد : ما نزد امام حسين عليه السلام بوديم كه جوانى به حضور آن حضرت شرف ياب شد و شروع به گريه كرد . امام حسين عليه السلام به او فرمود : براى چه گريه مىكنى ؟ !
گفت : مادرم هم اكنون بدون اين كه وصيت كند از دنيا رفت . مادرم اموال فراوانى دارد ، به من دستور داده در آنها دخالت نكنم تا به شما خبر دهم .
امام حسين عليه السلام فرمود : برخيزيد تا نزد آن زن برويم .
ما با آن بزرگوار حركت كرديم تا درب آن خانهاى رفتيم كه جنازه زن در آن جا بود .
امام حسين عليه السلام به آن خانه توجّهى فرمود و دعا كرد كه خدا آن زن را زنده كند تا هر وصيتى كه دوست دارد بكند .
ناگاه آن زن برخاست و نشست و به يگانگى خدا گواهى داد . آن گاه به امام حسين عليه السلام رو كرد و گفت : اى مولاى من ! داخل خانه شو و هر دستورى كه دارى به من بده .
امام حسين عليه السلام پس از اين كه داخل خانه شد و روى بالش نشست و به آن زن فرمود :
خدا تو را رحمت كند وصيت كن !