بيمارى من مانع شد !
46 - صالح بن ميثم اسدى گويد : من با عباية بن ربعى نزد زنى از بنى واليه رفتيم كه صورتش از كثرت سجود سوخته بود .
عباية به وى گفت : اى حبابه ! اين پسر برادر توست ؟
گفت : كدام برادرم ؟
گفت : صالح بن ميثم .
حبابه گفت : آرى به خدا سوگند ! پسر برادر من است . اى پسر برادرم ! آيا دوست دارى معجزهاى را كه از امام حسين عليه السلام ديدهام براى تو نقل كنم ؟
گفتم : آرى .
گفت : من امام حسين عليه السلام را بسيار زيارت مىكردم تا اين كه بين دو چشمم يك سفيدى ظاهر شد و اين بيمارى براى من ناگوار شد و چند روزى از زيارت امام حسين عليه السلام خوددارى نمودم . آن بزرگوار از حال من جويا شده بود كه حبابه كجاست ؟
گفته بودند : يك بيمارى بين دو چشم او ظاهر شده است .
امام حسين عليه السلام به ياران خود فرمود : برخيزيد تا نزد حبابه برويم .
آن بزرگوار با ياران خود نزد من آمدند و من در همين مكان نمازم بودم . امام حسين عليه السلام به من فرمود : اى حبابه ! چرا دير نزد من آمدى ؟ !
گفتم : اى پسر پيامبر خدا ! اين بيمارى مانع من شد .