هنگامى كه چشم عايشه به من افتاد گفت : اى پسر عبّاس نزد من بيا ! نزد من بيا ! شما در دنيا جرئت پيدا كرده و هر مرتبه پس از ديگرى مرا اذيت مىكنيد ! مىخواهيد شخصى را داخل خانهء من بكنيد كه من وى را دوست ندارم !
من در جوابش گفتم : وا مصيبتاه ! بك روز بر استر سوار مىشوى ، و يك روز بر شتر ! در نظر دارى نور خدا را خاموش كنى ! با دوستان خدا مىجنگى ، بين رسول خدا و حبيبش ( امام حسن ) حائل مىشوى و نمىگذارى جنازهء وى را نزد جدّش دفن كنند ! بازگرد ! زيرا خدا كار را درست كرد جنازهء امام حسن را نزد مادرش ( فاطمه بنت اسد ) به خاك سپردند ، به خدا سوگند كه امام حسن به لطف خدا نزديك و شما از خدا دور شديد ! واى از رسوايى تو ! برگرد ، آن چه را كه تو را خوشحال مىكند ديدى .
ابن عبّاس مىگويد : عايشه با خشم به من رو كرد و با بلندترين صدا فرياد زد : آيا جنگ جمل را فراموش نكردهايد ! اى پسر عبّاس ! شما افرادى كينهورز هستيد !
گفتم : آرى ، به خدا سوگند ! آسمانيان نيز جنگ جمل را فراموش نكردهاند ، پس چگونه مىشود اهل زمين آن را فراموش نمايند ؟ !
سپس عايشه در حالى بازگشت اين شعر را مىخواند :
عصاى خود را انداخت و به مسافرت نرفت . هم چنان كه به وسيلهء آمدن مسافر چشمش روشن مىشود .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام حسن و امام حسين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 167
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٦٧