مقداد گفت : يا اباالحسن ! اكنون كه مرا معاف نمىدارى به حق آن خدايى كه حضرت محمّد صلى الله عليه و آله را به پيامبرى و تو را به وصايت او گرامى داشت ! جز گرسنگى چيزى مرا از جايگاهم بيرون نكرد . من خانوادهام را گرسنه ترك كردم ، وقتى گريهء اهل خانهام را شنيدم برخاستم و غمگين و سرافكنده از خانهء خود خارج شدم ، اين است حال و روز من كه مىبينى .
هنگامى كه على عليه السلام اين داستان را از مقداد شنيد اشك در چشمانش حلقه زد و به قدرى گريست كه اشك آن حضرت ريش مباركش را خيس كرد .
سپس فرمود : سوگند به حق آن كسى كه سوگند ياد كردى ! همان عاملى كه تو را از خانهات خارج كرده مرا نيز خارج نموده است . من يك دينار قرض كردهام ؛ ولى تو را بر خود مقدّم مىدارم .
آن بزرگوار آن دينار را به مقداد عطا كرد ، سپس به طرف مسجد النبى صلى الله عليه و آله روان گرديد و نماز ظهر ، عصر و مغرب را به جاى آورد .
موقعى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله نماز مغرب را به جاى آورد نزد حضرت على عليه السلام كه در صف اول نماز بود آمد و با پاى خويش به آن حضرت اشاره نمود كه برخيز .
على عليه السلام برخاست و در پى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمد تا كنارِ يكى از درهاى مسجد به آن حضرت پيوست . على عليه السلام سلام كرد و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله جواب سلام وى را عنايت فرمود .
آن گاه فرمود : اى على ! آيا غذايى دارى كه ما امشب مهمان تو باشيم ؟
على عليه السلام سر مبارك خود را به زير انداخت و مكث كرد . چون از رسول خدا صلى الله عليه و آله خجالت مىكشيد و چيزى نمىگفت ، زيرا پيامبر از داستان دينار قرضى كه به مقداد عطا كرده بود آگاه بود . خداى عليم به پيامبر خود حضرت محمّد صلى الله عليه و آله وحى نموده بود كه امشب شام مهمان على بن ابى طالب عليهما السلام باشى .
هنگامى كه پيامبر با سكوت حضرت على عليه السلام مواجه شد فرمود : اى اباالحسن ! چرا نمىگويى : نه ، تا من باز گردم يا بگو : آرى تا با تو بيايم ؟
پرسشهاى مردم و پاسخهاى حضرت زهرا ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 47
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٤٧