تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى حضرت زهرا ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣

دخترم ! اين غذا را از كجا آوردى ؟

28 - ابو سعيد خدرى گويد : پادشاه حبشه يك قطعه پارچهء زربافتى را براى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هديه نمود . پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود : من اين پارچه را به مردى عطا مىكنم كه خدا و رسول را دوست داشته باشد و خدا و رسول نيز او را دوست مىدارند . هر يك از اصحاب به طرف پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گردن كشيدند ، ولى آن حضرت فرمود : على بن ابى طالب كجاست ؟ عمّار بن ياسر مىگويد : وقتى من اين سخن را از آن حضرت شنيدم برجستم و خود را به حضرت على بن ابى طالب عليهما السلام رساندم و جريان را برايش شرح دادم . وقتى على عليه السلام به حضور آن حضرت مشرّف شد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن پارچه را به وى عطا كرد و فرمود : تو شايستهء اين پارچهء قيمتى هستى . حضرت على عليه السلام آن را گرفت و به بازار برد و فروخت پول آن را بين مهاجران و انصار تقسيم نمود . سپس در حالى به طرف خانه بازگشت كه حتّى يك دينار هم نداشت ، فرداى آن روز پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با حضرت على عليه السلام رو به رو شد و به وى فرمود : يا على ! تو ديروز مبلغ سه هزار مثقال طلا گرفتى ، فردا من و مهاجران و انصار براى صبحانه مهمان تو خواهيم بود . على عليه السلام گفت : مانعى ندارد . فرداى آن روز پيامبر صلى الله عليه و آله با مهاجران و انصار به خانهء حضرت على بن ابى طالب عليهما السلام آمدند و در زدند ، على عليه السلام در حالى به استقبالشان آمد كه عرق شرم به صورت مباركش جارى بود ؛ زيرا هيچ غذا و طعامى در منزل نداشت . پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با مهاجران و انصار وارد خانهء على عليه السلام شدند و نشستند . وقتى حضرت على عليه السلام نزد فاطمهء زهرا عليها السلام آمد ، ديد ظرفى پر از تريد پيش آن بانوى با عظمت است كه بوى مشك اذفر از آن استشمام مىشود .