خوب است نزد پدر بزرگوارت به روى و از او خدمتكارى را بخواهى . . .
23 - ابوالورد بن ثمامه گويد :
روزى امير مؤمنان على عليه السلام به مردى از بنى سعد فرمود : آيا تو را از داستان خود و فاطمه دخت گرامى رسول خدا صلى الله عليه و آله آگاه كنم ؟
او در خانهء من زندگى مىكرد و در نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از محبوبترين افراد خانوادهء او به شمار مىرفت . فاطمه آن قدر آسيا گردانيد كه دستش پينه بست ، آن قدر با مشك آب كشيد كه اثر بند مشك بر گردنش نمايان شد ، به قدرى خانه را روبيد كه لباسهايش غبار گرفت و آن قدر زير ديگ آتش روشن كرد تا اين كه لباسش سياه شد و از اين همه تلاش و كوشش بسيار خسته شد .
روزى اسيرانى چند براى پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند ، من به فاطمه گفتم :
خوب است نزد پدرت به روى و از او خادمى بخواهى تا در اين همه كار تو را يارى كند .
فاطمه عليها السلام خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رفت ، ديد حضرت با گروهى سرگرم صحبت است ، خجالت كشيد و بازگشت . پيامبر خدا صلى الله عليه و آله متوجّه شد كه فاطمه عليها السلام براى عرض حاجتى آمده است .
فرداى آن روز پيامبر صلى الله عليه و آله به خانهء ما آمد . ما در بستر خود آرميده بوديم . فرمود : سلام بر شما !
ما از خجالت و حيا ساكت مانديم . دگر بار پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود :
سلام بر شما !
ما هم چنان ساكت بوديم . براى سومين بار فرمود : سلام بر شما !
ما ترسيديم كه اگر اين بار حضرتش را پاسخ ندهيم برمىگردد ؛ چرا كه آن حضرت همواره چنين بود كه سه بار سلام مىفرمود ، اگر اجازهء ورود مىدادند وارد مىشد و گرنه برمىگشت . از اين رو من گفتم : و سلام بر تو اى رسول خدا ! بفرماييد !
پيامبر رحمت صلى الله عليه و آله وارد شد و بالاى سر ما نشست ، آن گاه فرمود :
فاطمه جان ! ديروز چه حاجتى نزد محمّد داشتى ؟