مىكرد . من با او ايستادم تا خسته شدم ، نشستم تا دلتنگ شدم ، باز ايستادم تا مانند نخست خسته شدم ، باز هم نشستم تا دلتنگ شدم ، باز برخاستم و ردايم را جمع كردم و گفتم : اى اميرمؤمنان ! من از اين همه ايستادن شما نگرانم ، ساعتى استراحت كنيد !
سپس رداى خود را بر زمين پهن كردم تا حضرتش بر آن بنشيند .
فرمود : اى حبّه ! جز گفت و گو يا انس با مؤمن نيست .
گفتم : اى امير مؤمنان ! به راستى آنها اين گونه هستند ؟
فرمود : آرى ، و اگر پرده برايت برداشته شود ، خواهى ديد كه حلقه حلقه گردهم زانو زده و با هم گفت و گو دارند .
گفتم : تنها هستند يا ارواحند ؟
فرمود : ارواحند ، هيچ مؤمنى در هيچ جاى زمين نمىميرد ، مگر اين كه به روحش گفته مىشود : به وادىالسلام برس ! به راستى كه آن ، بقعهاى از بهشت عدن است .
أنت الّذي تزعم أنّ الجرّي منّا معشر اليهود ؟
42 - الصفّار ، عن أبي بصير ، عن جذعان بن أبي نصر البرقي ، عن محمّد بن خالد ، عن محمّد بن سنان ، عن أبي بصير ، عن أبي عبداللَّه عليه السلام قال : بينما علي عليه السلام بالكوفة إذ أحاطت به اليهود ، فقالوا : أنت الّذي تزعم أنّ الجرّي منّا معشر اليهود ، ثمّ مسخ ؟
فقال لهم : نعم ، ثمّ ضرب بيده إلى الأرض فتناول منها عوداً فشقّه باثنين ،
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 99
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٩٩