سرورم ! با چه كسى صحبت مىكنى و حرف مىزنى ؟
143 - جابر بن عبداللَّه انصارى گويد : امير مؤمنان على بن ابىطالب عليهما السلام را بيرون كوفه ديدم ، از پى آن حضرت رفتم تا به قبرستان يهوديان رسيد ، در وسط قبرستان صدا زد : اى يهود !
از درون قبرها جواب دادند : لبيك ! لبيك ! سرور ما !
فرمود : چگونه عذاب را ديديد ؟
پاسخ دادند : به واسطهء مخالفت ما با تو به سان مخالفتى كه با هارون كرديم ، ما و هر كسى مخالفت تو باشد تا روز قيامت در عذاب هستيم .
سپس حضرتش آن چنان فريادى زد كه نزديك بود آسمان زيرو رو شود . من از ترس بيهوش شدم و بر زمين افتادم .
همين كه به هوش آمدم ، ديدم امير مؤمنان على عليه السلام بر تختى از ياقوت سرخ نشسته و تاجى از جواهر بر سر مباركش دارد و لباسهاى عالى سبز و زرد رنگى پوشيده كه چهرهاش چون ماه مىدرخشيد ، گفتم : آقاى من ! اين ، سلطنتِ بزرگ و با شكوهى است ؟
فرمود : آرى ، جابر ! قدرت و فرمانروايى ما از فرمانروايى سليمان بن داوود بزرگتر و با شكوهتر و سلطنت ما از سلطنت او بالاتر است .
سپس با اميرمؤمنان على عليه السلام برگشتيم و وارد كوفه شديم ، من پشت سر آن حضرت ، وارد مسجد شدم . امام عليه السلام هر گامى كه برمىداشت مىفرمود : نه به خدا ! انجام نمىدهم ، نه به خدا ! هرگز چنين نخواهد شد .