امير مؤمنان على عليه السلام نگريست ، سپس مضطرب شد و با شتاب از صومعهء خود پايين آمد و پرسيد : اين شخص كيست ؟ رئيس اين لشكر كيست ؟
گفتند : اين شخص ، امير مؤمنان عليه السلام است كه اينك از جنگ با اهل نهروان بر مىگردد .
حباب با شتاب از ميان لشكر گذشت تا به خدمت امير مؤمنان على عليه السلام رسيد و گفت : سلام بر تو اى امير مؤمنان حقيقى و راستين !
حضرت فرمود : از كجا دانستى كه من به حقيقت امير مؤمنان هستم ؟
حباب گفت : اين را دانشمندان و كشيشهاى ما به ما اطلاع دادهاند .
حضرت فرمود : اى حباب !
حباب گفت : شما از كجا دانستيد كه نام من حباب است ؟
حضرت فرمود : حبيبم رسول خدا صلى الله عليه و آله اين را به من اطلاع داده است !
حباب گفت : دست خود را دراز كنيد تا بيعت كنم . من گواهى مىدهم كه معبودى جز خداى يگانه نيست و محمّد فرستاده اوست و تو على بن ابىطالب جانشين او هستى .
امير مؤمنان على عليه السلام از او پرسيد : در كجا زندگى مىكنى ؟
گفت : در صومعهاى كه در اين بلندى است ، منزل دارم .
حضرت فرمود : از امروز به بعد ديگر در آن سكونت مكن . ولى در اين جا مسجدى بنا كن و به نام بانى آن نامگذارى كن .
پس مردى به نام « براثا » آن را ساخت و به نام او معروف گشت .
آنگاه فرمود : اى حباب ! آب از كجا مىنوشى ؟
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 435
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٤٣٥