بريزند ؛ با اين كه چشم من دردى ندارد !
آنگاه اوّل مظلوم عالم براى رسيدگى به شكايت آن مرد ستمديده دستورى نوشت و او رفت .
در اين هنگام مردم بى وفا به خشم آمدند و گفتند : على آن دو مرد را رسوا كرد .
حسن عليه السلام نزد پدر بزرگوارش امير مؤمنان على عليه السلام آمد و عرض كرد :
اينك دانستم كه چه علاقهاى از آن دو نفر در دلهاى مردم جا گرفته است .
على عليه السلام بيرون آمد و فرمود : مردم جمع شوند .
مردم اجتماع كردند ، حضرت بر فراز منبر رفت ، خدا را سپاس گفت و تمجيد نمود ، آنگاه فرمود :
اى مردم ! جنگ نيرنگ است . هرگاه از من شنيديد كه مىگويم : « رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده » ، به خدا سوگند ! اگر از آسمان بيفتم برايم محبوبتر است تا دروغى را به رسول خدا صلى الله عليه و آله نسبت دهم ؛ چون براى شما گفتم :
جنگ ، نيرنگ است ( و من راست گفتم ) .
آنگاه حضرتش سخن خود را قطع كرد و به سخن ديگرى پرداخت .
مردى برخاست - كه سرش برابر پايه و ستون منبر بود - و گفت : من از آن دو نفر ، و بلكه از آن سه نفر بيزارم .
امير مؤمنان على عليه السلام به او رو كرد و فرمود : علم را نا به هنگام شكافتى .
به زودى همان سان كه آن را شكافتى ، شكافته خواهى شد .
آرى ، هنگامى پسر سميّه آمد ، او را دستگير كرد و شكمش را شكافت و با سنگ انباشت و به دار زد .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 406
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٤٠٦