تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 406

مساهمون:

ص٤٠٦
بريزند ؛ با اين كه چشم من دردى ندارد ! آنگاه اوّل مظلوم عالم براى رسيدگى به شكايت آن مرد ستمديده دستورى نوشت و او رفت . در اين هنگام مردم بى وفا به خشم آمدند و گفتند : على آن دو مرد را رسوا كرد . حسن عليه السلام نزد پدر بزرگوارش امير مؤمنان على عليه السلام آمد و عرض كرد : اينك دانستم كه چه علاقه‌اى از آن دو نفر در دل‌هاى مردم جا گرفته است . على عليه السلام بيرون آمد و فرمود : مردم جمع شوند . مردم اجتماع كردند ، حضرت بر فراز منبر رفت ، خدا را سپاس گفت و تمجيد نمود ، آنگاه فرمود : اى مردم ! جنگ نيرنگ است . هرگاه از من شنيديد كه مىگويم : « رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده » ، به خدا سوگند ! اگر از آسمان بيفتم برايم محبوب‌تر است تا دروغى را به رسول خدا صلى الله عليه و آله نسبت دهم ؛ چون براى شما گفتم : جنگ ، نيرنگ است ( و من راست گفتم ) . آنگاه حضرتش سخن خود را قطع كرد و به سخن ديگرى پرداخت . مردى برخاست - كه سرش برابر پايه و ستون منبر بود - و گفت : من از آن دو نفر ، و بلكه از آن سه نفر بيزارم . امير مؤمنان على عليه السلام به او رو كرد و فرمود : علم را نا به هنگام شكافتى . به زودى همان سان كه آن را شكافتى ، شكافته خواهى شد . آرى ، هنگامى پسر سميّه آمد ، او را دستگير كرد و شكمش را شكافت و با سنگ انباشت و به دار زد .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 406 | احمد قاضى زاهدى گلپايگانى