هستم ، خدا را احترام مىگذارم و بزرگ مىشمارم كه راست يا دروغ به او سوگند بخورم .
گفتم : من خودم و تو را بزرگتر از آن مىدانم كه به همچو فردى ، نياز يا منّتى داشته باشيم ، از خدايى كه مالك همهء هستى است - همو كه كسى از درخواستش ناخرسند نمىشود و از پاداش او كسى خجالت نمىكشد - درخواست مىكنم .
سپس گفتم : خدايا ! به حق محمّد و خاندان پاكش ! بدهكارى اين بندهات را ادا فرما !
ناگاه ديدم درهاى آسمانها گشوده شد ، فرشتگان فرياد مىزدند : اى اباالحسن ! به اين بنده دستور ده تا دستش را به هرچه در پيرامونش موجود است - از سنگ ، كلوخ ، ريگ و خاك - بزند تا طلا گردد . آنگاه بدهى خود را از آن بپردازد و باقى ماندهء آن را در هزينهء زندگى خويش مصرف كند و سرمايهاى براى تنگدستى خود قرار داده و به خوار و بار خانوادهاش مصرف نمايد .
گفتم : اى بندهء خدا ! خداوند به پرداخت بدهى تو و رفاه تو پس از ناداريت اذن داده ، اينك آنچه را كه در پيش رويت هست ، بردار تا خداوند آن را به طلاى خالص تبديل كند .
او مقدارى سنگ و كلوخ برداشت و تبديل به طلاى سرخ شد .
گفتم : به اندازهء بدهى خودت از آن جدا كن و به او بده !
او چنين كرد ، گفتم : باقى ماندهء آن رزقى است كه خداوند به تو ارزانى داشته است .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 386
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٣٨٦