پدرت مىبيند ، مىديدى گريه نمىكردى .
حبيب گويد : من عرض كردم : اى امير مؤمنان ! شما چه مىبينيد ؟
حضرت فرمود : اى حبيب ! فرشتگان آسمانها و پيامبران را مىبينم كه عدّهاى در پى عدّهاى ديگر ايستاده و منتظر ملاقات من هستند ؟ و اين ، برادرم محمّد رسول خدا صلى الله عليه و آله است كه نزد من نشسته و مىفرمايد :
بيا ! كه در فرا روى تو ، خير بيشتر از دنيايى است كه در آن هستى .
حبيب گويد : من هنوز از حضور آن حضرت نرفته بودم كه جان به جان آفرين تسليم كرد .
فرداى آن روز فرا رسيد ، بامدادان امام حسن عليه السلام بر فراز منبر رفت و سخنرانى كرد ، پس از حمد و ثناى خداى مهربان فرمود :
اى مردم ! در اين شب قرآن نازل شد ، در همين شب عيسى بن مريم به آسمان رفت ، يوشع بن نون به قتل رسيد و در اين شب پدرم امير مؤمنان على عليه السلام به شهادت رسيد .
به خدا سوگند ! هيچ كدام از اوصياى پيشين از پدرم و بعد از او ، در رفتن به بهشت بر پدرم پيشى نمىگيرند . اگر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله او را براى جنگى مىفرستاد ، جبرئيل از سمت راست و ميكائيل از سمت چپ به همراهش مىجنگيدند ، او هيچ ( طلاى ) زرّين و ( نقرهء ) سيمين باقى نگذاشت جز هفتصد درهم از فزونى سهم خود كه جمع كرده بود تا خادمى براى خانوادهء خود خريدارى كند .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 349
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٣٤٩