پدرم به سفر رفتند و چون آنها مراجعت كردند ، پدر من با آنها نبود ، من از ايشان پرسيدم كه پدر من چه شد ؟
گفتند : از دنيا رفت .
از مال او سئوال كردم .
گفتند : مالى باقى نگذاشت .
من آنها را به داورى نزد شريح بردم ، شريح آنها را قسم داد ، قسم خوردند . شريح آنها را رها كرد . اى امير مؤمنان ! من مىدانم كه پدرم هنگام مسافرت مال زيادى به همراه داشت .
امير مؤمنان على عليه السلام به آنان فرمود : برگرديد .
آنها را به همراه نوجوان نزد شريح برگرداندند .
حضرت به شريح فرمود : اى شريح ! بين اينان چگونه داورى كردى ؟
گفت : اى امير مؤمنان ! اين نوجوان بر عليه اينان ادّعا كرد كه پدرش به همراه اينها به مسافرت رفتهاند ، هنگام بازگشت پدرش باز نگشته است .
من از آنان بازجويى كردم كه پدر او چه شده ؟
گفتند : مرده است .
از مال او پرسيدم .
گفتند : چيزى باقى نگذاشت .
به جوان گفتم : آيا دليلى بر ادّعاى خوددارى ؟
گفت : نه .
من هم آنها را قسم دادم .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 441
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٤٤١