راوى مىگويد : عمر مدّتى سر به زير انداخت ، سپس چشمانش را باز كرد و گفت : شما از عمر بن خطّاب چيزهايى را پرسيديد كه آنها را نمىداند ، ولى پسر عموى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از آنچه پرسيديد شما را آگاه مىسازد ( ! ! )
آنگاه كسى را به جانب على عليه السلام فرستاد و او را فراخواند .
هنگامى كه حضرتش عليه السلام آمد ، عمر به او گفت : اى اباالحسن ! گروه يهود از من چيزهايى را پرسيدند كه نتوانستم به هيچ كدام از آنها پاسخ دهم و آنها به من قول دادهاند كه اگر پاسخ پرسشهاى آنها را بگويم به پيامبر ايمان بياورند .
على عليه السلام به آنان فرمود : اى گروه يهود ! پرسشهاى خود را به من بگوييد .
آنها همان پرسشهايى را كه از عمر پرسيده بودند ، بازگو كردند .
على عليه السلام به آنان فرمود : قفلهاى آسمانها همان شرك ورزيدن به خداوند است و كليدهاى آن گفتن : « لا إله إلّا اللَّه » است .
و قبرى كه صاحب خود را حركت داد ، نهنگى بود كه يونس عليه السلام را در شكم خود در هفت دريا گردانيد .
و آن كه قوم خود را بيم داد و از انسانها و پريان نبود ، مورچهء حضرت سليمان بن داوود عليهما السلام بود .
و محلّى كه آفتاب به آنجا تابيد و ديگر باز نگشت ، دريايى بود كه خداوند در آنجا موسى عليه السلام را نجات داد و فرعون و يارانش را غرق كرد ( كه آبها كنار رفت و آفتاب به آنجا تابيد ) .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 310
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٣١٠