هنگامى كه حضرت آن كتاب را بست ، عرض كردم : اى امير مؤمنان ! اى كاش بقيّهء كتاب را هم برايم مىخواندى .
فرمود : نه ، ولى آنچه را كه ما از خاندان و فرزندانت خواهيم ديد براى تو باز مىگويم و آن مسألهء فجيعى است كه ما را مىكشند ، با ما عداوت مىورزند و حكومتى بد و قدرتى شوم دارند . دوست ندارم آنها را بشنوى و غمگين شوى ولى براى تو نقل مىكنم .
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگام رحلتش دست مرا گرفت و برايم هزار باب از علم و دانش گشود كه از هر بابى هزار باب باز مىشد . در اين حال ابوبكر و عمر به من نگاه مىكردند و آن حضرت به اين مطلب اشاره مىفرمود .
وقتى از حضور حضرتش بيرون آمدم ، آن دو به من گفتند : پيامبر خدا به تو چه گفت ؟
من هم سخن آن حضرت را براى آنان بازگو كردم . آنان دست خود را تكان دادند و سخن مرا بازگفتند . سپس پشت كردند .
اى ابن عبّاس ! وقتى حكومت بنىاميّه از بين برود نخستين كسانى كه از بنىهاشم به حكومت مىرسد ، فرزندان تو هستند ، و كارهايى انجام مىدهند !
ابن عبّاس گويد : اگر از آن كتاب نسخه بر مىداشتم نزد من محبوبتر بود از آنچه آفتاب بر آن تابيده است « 1 » .
هامش
( 1 ) - در پاورقى بحار الأنوار آمده : حديث كتابى كه در آن عهدنامهء پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام است ، حديثى است كه فراوان نقل شده و شهرت به سزايى دارد ، البته همهء مطلب را در بخشهاى ، جنگ جمل ، صفين و جمل بيان خواهيم كرد . از جمله حديثى است كه فضل بن شاذان در كتاب « الايضاح » ص 452 آورده كه شخصى از خاندان تميم گويد : همراه على عليه السلام در ذى قار فرود آمديم ، ما احساس مىكرديم كه در همين روز شكست مىخوريم .
على عليه السلام فرمود : به خدا سوگند ! بر مردم اين شهر پيروز مىشويم ، اين دو تن - طلحه و زبير - را مىكشيم و لشكرشان را اسير مىنماييم .
تميمى گويد : نزد ابن عبّاس رفتم و گفتم : مىبينى پسر عمويت چه مىگويد ؟ به خدا سوگند ! همين روز شكست مىخوريم . ( مىگويم : گويى كشتار مسلمان را بزرگ مىشمرد كه اين گونه مىگفت ) .
ابن عبّاس گفت : زود نظر نده ، منتظر باش كه چه مىشود ؟
وقتى مردم شهر بصره شكست خوردند ، نزد ابن عبّاس رفتم و گفتم : پسر عمويت راست مىگفت .
ابن عبّاس گفت : واى بر تو ! ما در گفت و گو با اصحاب محمّد صلى الله عليه و آله مىگفتيم كه پيامبر هشتاد پيمان با او بسته كه شايد يكى همين مورد باشد .