تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨

اى امير مؤمنان ! دلم خربزه مىخواهد !

46 - قنبر ، غلام امير مؤمنان على عليه السلام گويد : در خدمت مولايم امير مؤمنان على عليه السلام حضور داشتم كه مردى وارد شد و گفت : اى امير مؤمنان ! دلم خربزه مىخواهد ! امير مؤمنان على عليه السلام به من دستور داد كه خربزه‌اى بخرم ، من يك درهم دادم و او را به بازار فرستادم . او سه خربزه آورد . يكى از آنها را بريدم ، ديدم تلخ است . عرض كردم : اى امير مؤمنان ! تلخ است . فرمود : كنار بينداز ! از آتش به سوى آتش است . دوّمى را بريدم كه ترش بود . عرض كردم ! اى امير مؤمنان ! ترش است . فرمود : كنار بينداز ! از آتش به سوى آتش است . سوّمى را بريدم ديدم كرم خورده است . عرض كردم : اى امير مؤمنان ! خربزه كرمو است . فرمود : كنار بينداز ، از آتش به سوى آتش است . آنگاه درهم ديگرى دادم تا خربزه بخرد . او سه خربزه آورد . عرض كردم : اى امير مؤمنان ! مرا ببخشيد . فرمود : بنشين قنبر ! چرا كه آن شيرين است . من نشستم و خربزه را بريدم ، ديدم شيرين است ، عرض كردم : اى امير مؤمنان ! شيرين است . فرمود : بخور و به ما هم بده ! من يك قاچ از آن را خوردم و قاچ ديگرى به حضرتش و قاچ ديگرى به آن مرد دادم .