تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى رسول اكرم ( ص ) ( فارسى ) — صفحة 30

مساهمون:

ص٣٠
آن شيطانِ ( به ظاهر بشر ) رفت و هنگام فردا ، باز همان زمانى كه آن جوان ( يعنى ذوالكفل ) به بستر خواب مىرفت آمد و صدا زد : به من ستم شده و طرف نزاع من به انگشتر تو توجهى نكرد . دربان ذوالكفل به او گفت : واى بر تو ! بگذار كه او بخوابد و استراحت كند ، او تمام ديروز را نخوابيده است و نياز به استراحت و خواب دارد . آن شيطان گفت : هرگز نخواهم گذاشت كه او بخوابد ؛ من مظلومم و بر من ستم شده است . دربان ذوالكفل وارد شد و او را از داستان آن شيطان ( به ظاهر انسان ) آگاه كرد . ذوالكفل : نامه‌اى براى او نگاشت و مهر نمود و به او داد . و چون فردا شد و ذوالكفل به بستر خود رفت تا بخوابد و استراحت كند ، آن شيطان مجدداً آمد و فرياد زد كه : « آن مرد به دستور و فرمان تو توجهى نكرد » و همينطور فرياد مىزد تا آن‌كه ذوالكفل از بستر خود برخاست و در وسط روز ، زمانى كه هوا به شدت گرم بود بطورى كه اگر قطعه گوشتى را بر زمين مىافكندند بر اثر شدت تابش آفتاب پخته مىشد ، دست او را ( به منظور راهى شدن به سوى طرف نزاع ) گرفت ، و ليكن آن شيطان كه به شدت از اين‌جهت كه هرگز نتوانسته بود او را به غضب دربياورد خشمگين شده بود ، بلكه مأيوس گشته بود دست خود را از دست او بيرون كشيد . به‌همين جهت خداى متعال داستان او را بر پيامبر صلى الله عليه و آله اسلام نازل فرمود تا اينكه بر بلا و سختى صبر كند همان‌طورىكه انبيا صبر كردند . توضيح : گمان مىرود كه از آغاز اين حديث چيزى افتاده است ؛ زيرا در پاره‌اى از كتابها چنين آمده است : هنگامى كه اليسع پيرمرد شد با خود گفت : خوب است در زمان حيات خودم شخصى را جانشين خويش كنم تا ( درغيابم ) در ميان مردم كار رهبرى انجام دهد تا ببينم چگونه عمل مىكند ، لذا مردم را جمع كرد و گفت : چه كسى حاضر