تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى رسول اكرم ( ص ) ( فارسى ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠
تو و ابوالصمصام داخل شويد . در اين هنگام ، ابوالصمصام گفت : اين ، از سوى اين كسى كه مرا بدون اين كه بشناسد به نام صدا زد كارى بسيار عجيب بود . سلمان فضائل على عليه السلام را برايش شمار كرد و هنگامى كه ( ابوالصمصام با سلمان ) داخل شد و بر او سلام كرد گفت : « يا ابالحسن ! من بر ( ذمّه ) رسول‌خدا صلى الله عليه و آله هشتاد ماده شتر دارم » ؛ و آنها را توصيف كرد . على عليه السلام فرمود : آيا با خود سندى هم دارى ؟ او آن وثيقه ( / نوشته ) را به ايشان داد . در اين هنگام على عليه السلام فرمود : اى سلمان ! در ميان مردم ندا در ده كه : به هوش باشيد كه هر كس كه مىخواهد دَين رسول‌خدا صلى الله عليه و آله را ببيند فردا به بيرون مدينه بيايد . صبح فردا كه فرا رسيد ، مردم بيرون آمدند و على عليه السلام ( نيز ) بيرون آمد و ( در اين ميان ، ) مطلبى را سرّى به پسرش حسن گفت و ( به ابوالصمصام كه در كنارشان بود ) فرمود : اى ابوالصمصام با پسرم حسن به سوى آن تپّهء شنى برو ؛ آن گاه او به همراه ابوالصمصام طبق آن ( چه حضرت فرموده بود ، حركت كردند و ) رفتند ؛ آن گاه حسن عليه السلام دو ركعت نماز خواند و با آن زمين با كلماتى سخن گفت كه درنيافتيم كه چه بود و آن گاه با چوب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر آن تپّه زد و تا چنين كرد آن تپّه شكافت ( و ) از ( روى ) صخره‌اى كوچكى ( كنار رفت ؛ صخره‌اى كه ) بر آن دو سطر از ( جنس ) نور نوشته شده بود ؛ سطر اول : « بسم‌اللَّه الرحن الرحيم » و سطر دوم : « لااله‌الّااللَّه » . آن گاه حسن عليه السلام با آن چوب بر آن صخره زد و تا چنين كرد ، آن ( صخره ) شكافت ( و ) از ( روى ) ريسمان ماده شترى ( كنار رفت ) ؛ آن گاه حسن عليه السلام فرمود : از جلو بكش . اى ابوالصمصام ! آن گاه ابوالصمصام آن را از جلو كشيد ( و ) هشتاد ماده شترِ پشت سرخِ سفيد چشمِ سياه حدقه كه بر روى آنها پارچه‌هايى از يمن و زيورهايى طلايى از حجاز بود