تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى رسول اكرم ( ص ) ( فارسى ) — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
حركت كردم تا بلند شوم لحظه‌اى ملتفت انگشترش كه در انگشتش بود شدم ؛ برروى آن انگشتر نگين حبشه‌اى بود ؛ ( وقتى به آن نگريستم ) ناگاه ( ديدم كه ) بر روى آن نوشته است . بر جايت بمان يا ام سليم ! آنچه برايش آمدى را برايت مىآورم . ( ام سليم ) مىگويد : در آن هنگام او به نمازش شتاب داد ؛ زمانى كه سلام نمازش را داد بدون اينكه ( قبل از اينكه ) از او دربارهء آنچه برايش آمده بودم بپرسم به من گفت : يا ام سليم ! سنگ ريزه‌اى به من بده . من سنگ ريزه‌اى از روى زمين به او دادم . او آن را گرفت و ميان دو كف دستش قرار داد و به صورت آرد نرمى درآورد و آن را خمير كرد و به ياقوتى سرخ تبديل كرد و سپس آن را ( با انگشترش ) مهر كرد به طورى كه نقشش در آن ثبت شد و آن‌گاه كه بدان نگريستم همان گروه ( بزرگواران ) را كه در روزگار حسين عليه السلام ( در آيندهء انگشترش ) ديده بودم مشاهده كردم . ( ام سليم مىگويد : ) به ايشان گفتم : فدايت شوم وصىّ شما كيست ؟ حضرت فرمود : آن كه مثل آنچه من كردم بكند و تو پس از من ( آن ) همانند مرا نمىبينى ( و از دنيا مىروى ) . ام سليم مىگويد : در آن هنگام من فراموش كردم كه از او بخواهم كه همانند آنچه كه پيش از او رسول خدا و على و حسن و حسين صلوات اللَّه عليهم انجام داده بودند انجام دهد ؛ لذا هنگامى كه از آن خانه خارج شدم و اشواطاً راه پيمودم مرا صدا زد ( و گفت : ) يا ام سليم ! گفتم : لبّيك . فرمود : بازگرد . ( او مىگويد : ) وقتى بازگشتم ناگهان او را در صرفة داره ايشان ( به طرف داخل خانه شان ) به راه افتاد و من ( نيز ) داخل آن خانه شدم و او كه در حال تبسم بود . فرمود : بنشين يا ام سليم ! ( او مىگويد : ) من نشستم پس آن گاه دست راستش را كشيد به گونه‌اى كه