تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى رسول اكرم ( ص ) ( فارسى ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
حسن و حسين و نُه امام از نوادگان حسين - كه درود خداوند بر ايشان باد - و نامهاى يكسانِ ايشان را جز نام دوتن از آنان كه يكىشان جعفر و ديگرى موسى بود ديدم و ( اتفاقاً ) در انجيل نيز چنين خوانده بودم . من به شگفت آمده ، به خود گفتم : بقطع ، خداوند اين دلائلى را كه تا پيش از من به كسى نداده بود به من داده است ؛ بنابراين گفتم : اى سرورم ! نشانهء ديگرى برايم بازگو . حضرت عليه السلام همانطور كه نشسته بودند تبسم فرمود و برخاست ؛ دست راستش را به سوى آسمان كشيد و به خدا سوگند گويى ستونى از آتش بود كه هوا را شكافت ( و به قدرى بالا رفت ) كه از چشمم مخفى شدو ايشان كماكان ايستاده بود و بدين اتفاق بىاعتنا بود و ( بر انگيختگىاى نداشت ) و تلاشى نمىكرد . در آن لحظه آن ( دست كشيده شدهء به سوى آسمان كه چون ستونى از آتش فضا را شكافته و بالا رفته بود ) افتاد و من غش كردم و آن گاه كه به هوش آمدم در دستش دستهء گُل ياسى ديدم كه به گلويم مىزد . پيش خود گفتم : ( اكنون ) پس از اين ، ديگر به او چه مىتوانم بگويم ؛ ( اين را با خود گفتم و ) برخاستم و من به خدا سوگند تاكنون بوى اين دستهء گل ياس را احساس مىكنم و به خدا سوگند هنوز نزد من است و نه پژمرده شده و نه از بويش چيزى كاسته شده است و به خانواده‌ام ( نيز ) وصيت كرده‌ام كه آن را در كفنم قرار دهند . ( ام سليم در ادامهء آن داستان مىگويد : ) گفتم : اى سرورم ! وصى تو كيست ؟ حضرت فرمود : آن كه مانند كار من بكند . ( ام سليم ) مىگويد : من تا روزگار على بن الحسين زندگى كردم ؛ ( روزى ) نزد على بن الحسين آمدم ؛ او در منزلش ، به نمازى طولانى ايستاده بود كه از آن فارغ نمىشد ؛ او در يك شبانه روز يك هزار ركعت نماز مىگذارد ؛ من اندكى نشستم ( تا بلكه نمازش تمام شود ) ولى از آن نماز فارغ نشد ؛ خواستم برخيزم ( تا بروم ) همين كه
پرسشهاى مردم و پاسخهاى رسول اكرم ( ص ) ( فارسى ) — صفحة 114 | احمد قاضى زاهدى گلپايگانى