باز كش اين مسند از آسودگان * غسل ده اين منبر از آلودگان
شحنه تويى ، قافله تنها چراست ؟ * قلب تو دارى ، عَلَم آن جا چراست ؟
شب به سر ماه يمانى در آر * سر چو مه از بُرد يمانى در آر
خيز و به فرماى سرافيل را * باد دميدن دو سه قنديل را
خلوتىِ پردهء اسرار شو * ما همه خفتيم تو بيدار شو
زآفت اين خانهء آفتپذير * دست بر آور ، همه را دست گير
هر چه رضاى تو ، بجز راست نيست * با تو كسى را سَرِ واخواست نيست
گر نظر از راه عنايت كنى * جمله مهمّات ، كفايت كنى
دايره بنماى به انگشت دست * تا به تو بخشيده شود هر چه هست
با تو تصرّف كه كند وقت كار * از پى آمرزش مشتى غبار
از تو يكى پرده بر انداختن * وز دو جهان ، خرقه برانداختن
مغز « نظامى » كه خبرجوى توست * زندهدل از غاليهء موى توست . « 1 »
هامش
( 1 ) . يار غايب از نظر : ص 382 ، خوشههاى طلائى : ص 407 .