تا كه شعر « هندى » است از شهد چون قند مكرّر * پوستْزندان ، رگْسنان و مژّهپيكان ، موىْنشتر « 1 »
باد آن كس را كه خصم جاه تو ، از انس و جان شد ! « 2 » و نيز از اوست :
اى كه بى نور جمالت نيست عالم را فروغى * تا به كى در ظلّ امر غيبت كبرا ، نهانى
پرده بردار از رخ و ما مردگان را جان ببخشا * اى كه قلب عالم امكانى و جانِ جهانى
تا به كى اين كافران نوشند خون اهل ايمان * چند اين گرگان كنند اين گوسفندان را شبانى
تا به كى اين ناكسان باشند بر ما حكمرانان * تا كى اين دزدان كنند اين بىكسان را پاسبانى
تا به كى بر ما روا باشد جفاى انگليسى * آن كه در ظلم و ستم ، فرد است و او را نيست ثانى
آن كه از حرصش ، نصيب عالمى شد تنگدستى * آن كه بر آيات حق رفت از خطايش آنچه دانى
خوار كن - شاها - تو او را در جهان تا صبح محشر * آن كه مىزد در بسيط ارض ، كوس كامرانى
تا بدانند از خداوند جهان ، اين دادخواهى * تا ببينند از شه اسلاميان ، اين حكمرانى
هامش
( 1 ) . خوشه هايى طلايى : ص 441 .
( 2 ) . ديوان امام ، ص 308 .