تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 362

مساهمون:

ص٣٦٢
- كه او را آقا يوسف مىگفتند - ، در قريهء نزديك قريهء ما منزل دارد . پس والد ، كسى نزد او فرستاد و براى معالجه حاضر كرد و چون برادر مريض را بر او عرضه داشتند ، ساعتى ساكت شد تا آن كه والد از نزد او بيرون رفت و من در نزد او ماندم با يكى از خالوهاى من كه او را حاجى ميرزا عبد الوهّاب مىگويند . پس مدّتى با او نجوا كرد و من از فحاوى آن كلمات دانستم كه به او خبر يأس مىدهد و از من مخفى مىكند كه مبادا به والده بگويم ، پس مضطرب شود و به جَزَع افتد . پس والد برگشت . آن جرّاح گفت كه : من فلان مبلغ ، اوّل مىگيرم آن گاه شروع مىكنم در معالجه وغرض او از اين سخن ، اين بود كه امتناع والد از دادن آن مبلغ پيش از اقدام در معالجه ، وسيله باشد براى او از براى رفتن پيش از اقدام در معالجه . پس والد ، از دادن آنچه خواست پيش از معالجه ، امتناع نمود . پس او فرصت را غنيمت شمرد و به قريهء خود مراجعت نمود و والده دانستند كه اين عمل جرّاح ، به جهت يأس او بود از معالجه با آن حذاقت و استادى كه داشت . پس ، از او مأيوس شدند و مرا خالوى ديگر بود كه او را ميرزا ابو طالب مىگفتند در غايت تقوا و صلاح و در بلد ، شهرتى داشت كه رقعه‌هاى استغاثه به سوى امام عصر خود حضرت حجّت عليه السلام كه او مىنويسد براى مردم سريع الإجابه و زود تأثير مىكند و مردم در شدايد و بلاها بسيار به او مراجعه مىكردند . پس والده‌ام از او خواهش كرد كه براى شفاى فرزندش رقعهء استغاثه بنويسد . در روز جمعه نوشت و والده ، آن را گرفته و برادرم را برداشت و به نزد چاهى رفت كه نزديك قريهء ما بود . پس برادرم آن رقعه را در چاه انداخت و او معلّق بود در بالاى چاه در دست والده و در اين حال براى او و والد ، رقّتى پيدا شد . پس هر دو سخت بگريستند و اين در ساعت آخر روز جمعه بود . پس چند روز نگذشت كه من در خواب ديدم كه سه سوار بر اسب به هيئت و شمايلى كه در واقعهء اسماعيل هرقلى وارد شده ، از صحرا رو به خانهء ما مىآيند . پس
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 362 | محمد الريشهري