خرماى كوچك ، چيز ديگرى براى خوردن نمىيافت .
او روزگارى ، هر روز به عريضهنويسى به امام زمان عليه السلام مىپرداخت و آن را پيش از طلوع آفتاب ، به آب [ درياچهء نجف ] مىانداخت و در نيّتش آن را به يكى از نائبان امام زمان عليه السلام مىسپرد و سىوهشت يا نه روز چنين كرد . او مىگويد : به گاه بازگشت [ در آخرين روز ] ملول و افسرده و سر به پايين افكنده مىآمدم كه ديدم مرد عربى از پى من مىآيد . بر من سلام داد و من به حداقل پاسخ اكتفا كردم و از شدّت افسردگى ، به او توجّهى نكردم ؛ ولى او در همان حال من ، مقدارى از مسير را با من همراهى كرد و سپس به لهجهء مردمان روستاى من پرسيد : « سيّد محمّد ! حاجتت چيست ؟ سى و هشت يا نه روز است كه پيش از طلوع آفتاب به فلان جا مىروى و عريضه به آب مىاندازى و گمان مىكنى كه امامت از حاجتت آگاه نيست ؟ » .
من شگفتزده شدم ؛ زيرا نه كسى را از اين كارم آگاه كرده بودم و نه كسى مرا ديده و نه حتّى كسى از جبل عامل و روستايمان در نجف بود كه من او را نشناسم ، بويژهء آن كه لباس ويژه عراقيان را پوشيده بود كه در لبنان ، رايج نبود . از اين رو ، به خاطرم آمد كه به آرزوى دور و درازم رسيده و به نعمت بزرگ تشرّف ديدار ، نايل آمدهام و او حجّت بر زمينيان ، امام زمان عليه السلام است .
من پيشترها شنيده بودم كه دست امام زمان عليه السلام ، نرم و لطيفترين دست است . با خود گفتم : با او دست مىدهم ، اگر دستش همان گونه بود كه شنيده بودم ، حقّ خدمت را به انجام مىرسانم . دستم را دراز كردم و او نيز دست مباركش را دراز كرد و با هم دست داديم . دستش همان گونه بود ، و به رستگارى و كاميابى خود يقين كردم . سرم را بلند كردم و صورتم را به سوى او چرخاندم تا دست مباركش را ببوسم ؛ امّا كسى را نديدم . « 1 »
2 . عريضهء شيخ الإسلام نائينى : عالم فاضل صالح ورع تقى ، ميرزا محمّدحسين
هامش
( 1 ) . جنّة المأوى ( چاپ شده در بحار الأنوار : ج 53 ) : ص 248 حكايت 20 ، نجم الثاقب : ص 273 حكايت 7 .