انداخت كه او صاحب الزمان عليه السلام است .
[ او گفت : ] هنگامى كه از سعى فارغ شد ، به سوى يكى از درّهها رفت و من ردّ پايش را دنبال كردم و هنگامى كه به نزديكى او رسيدم ، ناگهان [ غلام ] سياهى مانند يك شتر نر ، راه بر من گرفت و با صدايى كه ترسناكتر از آن نشنيده بودم ، بر من بانگ زد : چه مىخواهى ؟ خدا عافيتت دهد !
من ترسيدم و ايستادم و آن جوان از جلوى چشمانم رفت و من حيران ماندم .
هنگامى كه ايستادن و حيرتم به درازا كشيد ، باز گشتم و خود را سرزنش كردم كه چرا از باز داشتن سياهى ، [ ترسيده و ] از هدفم دست كشيدهام و با خداى عز و جل خودم خلوت كردم و او را خواندم و به حقّ پيامبر و خاندانش از او خواستم كه كوششم را ناتمام نگذارد و آنچه دلم را استوار مىكند و بر بينشم مىافزايد ، برايم آشكار كند .
سالها بعد ، قبر پيامبر مصطفى صلى الله عليه و آله را زيارت كردم . در روضه ميان قبر و منبر پيامبر صلى الله عليه و آله نماز مىخواندم كه دوباره خوابم برد و ناگهان ديدم كسى مرا تكان مىدهد .
بيدار شدم . ديدم همان مرد سياه است . گفت : چه خبر ؟ چگونه هستى ؟ گفتم : خدا را مىستايم و تو را نكوهش مىكنم . او گفت : چنين مكن ! من به آن سخن گفتن با تو فرمان يافته بودم و تو ، به خير فراوانى نائل آمدهاى . دل آسوده دار و بر شكرگزارى آنچه ديدى و نائل آمدى ، بيفزاى . فلانى ( نام يكى از برادران شيعه شدهام را گفت ) چه كرد ؟ گفتم : در بُرقه « 1 » است . گفت : درست گفتى . فلانى ( نام يكى ديگر از دوستان شيعه شدهام را كه در عبادت و ديانت كوشا بود ، آورد ) چه ؟ گفتم : در اسكندريّه « 2 »
است . او تعدادى از برادرانم را برايم نام بُرد و آن گاه نام ناآشنايى را ياد كرد و گفت :
نقفور چه كرد ؟ گفتم : او را نمىشناسم . گفت : چگونه بشناسى كه او اهل روم است
هامش
( 1 ) . سه مكان در تاريخ ، نام بُرقه دارد : بُرقه در قم ، در شمال افريقا در كشور ليبى ، و در نزديكى شهر واسط درعراق ( ر . ك : معجم البلدان : ج 1 ص 388 ) .
( 2 ) . اسكندريّه : شهر بندرى مهم و دومين شهر بزرگ مصر است . نام شهر از نام اسكندر مقدونى گرفته شده است .