در سال 1371 شمسى با كاروان حاج تقى اميدوار با عنوان روحانى ، توفيق برگزارى حج داشتم . تعدادى از مسافران كاروان از روستاى « گرو » كه در چند فرسنگى « راتكانِ » مشهد است ، ثبت نام كرده بودند و بقيه از مشهد مقدس بودند . در ميان روستائيان ، فردى بود كه حافظهاش را از دست داده بود ، به طورى كه به زحمت اسم خودش به يادش مىآمد .
به بستگانش كه همراهش بودند ، گفتم : او با اين وضع نمىتواند حج انجام بدهد .
ليكن فرزندان برادرش گفتند : ما از او محافظت مىكنيم و مواظبش هستيم .
با زحمت ، نيت احرام و لبيك را به او تلقين دادم . عمره تمتّع را انجام داد . به عرفات آمديم و آنگاه به مشعر . او را در ماشين زنها كه بعد از نيمه شب عازم مِنا بودند ، با تعدادى از معذورين و يك نفر از خدمه به منا فرستادم .
صبح كه وارد خيمههاى مِنا شديم ، خبر دادند او از ديشب در جمرات گم شده است . تلاشها آغاز شد ؛ زيرا او نه اسم خودش را مىدانست و نه كارتى به همراه داشت . هر چه كوشيدند ، نتيجه نگرفتند .
شب شد ، نماز مغرب را كه به جماعت خواندم يكى از زائران نزد من آمد و گفت : حاج آقا ! نگران نباشيد . او آمد . خوشحال شدم . بعد از انجام فريضهء عشا و سخنرانى ، او را خواستم . گفتم : كجا بودى ؟ چه كسى تو را آورد ؟
گفت : همان نزديكىهاى جمرات بى حال افتاده بودم . همين چند دقيقه قبل يك نفر آمد كه اسم مرا مىدانست . به من گفت : بلند شو تا تو را به چادرت برسانم .
تا حركت كردم ديدم اينجا هستم . به من گفت : برو توى چادرت !
آرى ، چهرهء او نورانى شده بود . همه مىخواستند به صورت نورانى او نگاه كنند .
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 299
مساهمون: محمد الريشهري
ص٢٩٩