تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
مىشود . متوسّل شو به امام زمان ! مريضه اشاره كرد كه مرا ببريد پشت بام . بنده فرستادم دوازده نفر زن عرب آمدند و با كمك يكديگر مريضه را به پشت بام بردند و قاليچه هم براى والده‌اش انداختم كه او هم مشغول دعا كردن باشد و بنده از فكر و خيال زياد و غم و غصّه در اتاق پايين ، إلى صبح بيدار بودم ، و طبق سفارشى كه قبلًا به عبد الخالق شوفر كرده بودم ، يك ساعت قبل از آفتاب ، اتومبيل را آورد درب منزل و بنده پس از اداى نماز صبح سوار شدم و به رود كارون رفتم . ديدم آمبولانس حاضر است و برگشتم آمدم خيابان . از كاروان‌سرايى ، چهار حمّال برداشتم آمدم منزل . آنها را گذاشتم درب خانه و فوراً رفتم به ادارهء خودمان . درب اداره را باز كردند و رفتم در اتاق كار و نوشتم به كارمندان كه من مريضه را بردم آبادان براى عمل . هر چه تلگراف و نامه از شعبات و تهران رسيد ، با تلفن اطّلاع دهيد تا جواب داده شود . برگشتم آمدم منزل . تازه آفتاب زده بود . وارد منزل شدم كه مريضه را از پشت بام بياورم پايين . ناگاه چشمم افتاد به ايوان مقابل اتاق خود . ديدم مريضه ، سلامت و بدون آماس شكم و بدون درد ، با مادر خود نشسته‌اند و يكديگر را در بغل گرفته‌اند . هم اشك مىريزند و هم مىخندند . با حالت بُهتى كه در من ايجاد شده بود ، چند دقيقه نگاه كردم . مريضه گفت : ديدى كه خواب من راست بود و امام زمان عليه السلام مرا شفا داد و از مرگ حتمى نجات يافتم ! اين طور تعريف كرد كه : نزديك سحر بود و در عالم يقظه ، مرا از پشت بام بلند كردند ، به طرف آسمان بردند ، مثل اين كه در طيّاره بودم و صداى خروسى به گوشم مىرسيد و ماه و ستاره‌ها به قدرى نزديك شده بودند كه تصوّر مىكردم دستم به آنها مىرسد و چنان سحر نورانى و روحانى به عمرم نديده بودم . همين طور كه خوابيده بودم ، ولىّ عصر عليه السلام تشريف آوردند و من عذر خواستم كه نمىتوانم بنشينم و ادب به جا بياورم . ايشان فرمود : « عيبى ندارى » و از روى چادر ، دست مبارك را بر روى