وارد ساوه شدم ، بعد از يك سال كه گذشت ، بانوى نامبرده ، متعلّقهء اين جانب ، شبهاى جمعه خوابهاى نورانى مىديد و براى من تعريف مىكرد و بنده هم تعبيرى مىكردم و يكى از آن خوابهاى روحانى ، اين است كه در اواخر سال 1316 ش در شب جمعه در عالم رؤيا مىبيند كه در يك بيابانى حركت مىكند و مىرسد به يك اتاق بزرگى كه در وسط بيابان ساخته بودند . مشاهده مىكند كه تمام فاميلِ مرده و زندهء وى در آن جا جمع شدهاند و مشغول غذا خوردن هستند و در وسط آن جمعيت ، يكى از بانوان خويشان خود را كه فوت كرده بود ، مىبيند و دست او را مىگيرد و از اتاق خارج مىشوند و به گردش مىروند و به يك پل خيلى بزرگ مىرسند . بانو نيكصفت به بانو ربابه مىگويد كه هر كس از اين پل بگذرد ، از پل آخرت هم خواهد گذشت . بعد دو نفرى از آن پل مىگذرند و به بيابانهاى سبز و خرّم و آبهاى صاف و جارى و باغهاى مصفّا مىرسند كه نظيرش در دنيا نبوده و به باغى وارد مىشوند كه ريشههاى درخت ، روى زمين پيدا بوده و مثل بلور مىدرخشيده و خوشههاى مرواريد شبيه به خوشهء انگور از درختها آويزان بوده و برگهاى سبز ريزهء خرّم داشته و از ميان يك درخت ، مار سفيدى نمايان مىشود و در شاخهها در حركت بوده . بانو نيكصفت با خود مىگويد : اگر مراد من داده مىشود ، اين مار سفيد در دامن خود را زير درخت مىگيرد . مار به دامن مشار إليها مىافتد و با دست چپ ، دامن را جمع مىكند و محكم نگاه مىدارد . از طرفى مىترسد و از طرفى هم مىگويد : مراد من داده شد و بعد به بانو ربابهء مرحومه مىگويد : مىخواهى امام زمان را صدا بزنم بيايند مرا نجات بدهند ؟ و بعد دست راست خود را به گوش مىگذارد و فرياد مىزند : يا امام زمان ! به فريادم برس .
فوراً قائم عليه السلام تشريف مىآورند و عدّهء زيادى سادات همراه ايشان بودند و زمزمه مىكردند . بانو نيكصفت دست به سينهء خود گذاشته ، تعظيم مىكند و سه مرتبه عرض مىكند : السلام عليك يا امام زمان ! مرا از شرّ اين مار ، نجات بدهيد .
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 265
مساهمون: محمد الريشهري
ص٢٦٥