درست در روز يكشنبهء هفته پيش از آن ، يك هفته قبل از وفات ، بعد از نماز صبح در حالت بيمارى رو به قبله خوابيد و عبايش را بر روى چهرهاش كشيد . ناگهان مانند آفتابى كه از روزنى بر جايى بتابد يا نورافكنى كه متوجّه جايى گردانند ، روى پيكرش از سر تا پا روشن شد و رنگ چهرهاش كه به سبب بيمارى زرد گشته بود ، متلألئ و شفّاف گرديد ، چنان كه از زير عباى نازك - كه بر رخ كشيده بود - ديده مىشد . تكانى خورد و گفت : سلام عليكم ، يا رسول اللَّه ! شما به ديدن اين بندهء بىمقدار آمديد . پس از آن درست مانند اين كه كسانى يكيك به ديدنش مىآيند ، بر حضرت امير المؤمنين على عليه السلام و يكايك ائمّه تا امام دوازدهم سلام مىكرد و از آمدن آنها اظهار تشكّر مىكرد . پس بر فاطمهء زهرا عليها السلام سلام كرد . سپس بر زينب سلام كرد و در اين جا خيلى گريست و گفت : بى بى ! من براى شما خيلى گريه كردهام . پس بر مادر خودش سلام كرد و گفت : مادر از تو ممنونم . به من شير پاكى دادى .
اين حالت ، تا دو ساعت از آفتاب بر آمده ، دوام داشت . پس از آن ، روشنىاى كه بر پيكرش مىتابيد ، از بين رفت و به حال عادى برگشت و باز رنگ چهره به همان حالت زردى بيمارى ، عود كرد و درست در يكشنبهء ديگر در همان دو ساعت ، حالت احتضار را گذرانيد و به آرامى ، تسليم حق گشت .
در يكى از روزهاى ما بين اين دو هفته ، من به ايشان گفتم كه : ما از پيغمبران و بزرگان ، چيزهايى به روايت مىشنويم و آرزو مىكنيم كه : اى كاش خود ما مىبوديم و مىفهميديم ! اكنون بر شما كه نزديكترين كس به من هستيد ، چنين حالتى ديده شد . من دلم مىخواهد بفهمم اين چه بود . سكوت كرد و چيزى نگفت .
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 249
مساهمون: محمد الريشهري
ص٢٤٩