ملّا على از جلو و من از عقب ايشان روان شديم تا درب صحن مقدّس رسيديم و آن زمان ، مثل حاليه نبود . ممكن بود درِ صحن را از طرف بيرون باز كرد . پس در را باز نموديم و وارد صحن شديم تا رسيديم به پلّههايى كه بايد از آن پايين رفت و در سرداب مقدّس وارد شد . همين كه به ابتداى پلّهها رسيديم ، يكمرتبه در آن شب ظلمانى ، ديديم در ته پلّهها متّصل به درگاه سرداب ، به قدر يك قامت انسان يك پارچه نور ايستاده است و ديگر شمايل مبارك در وسط نور ، نمايان نيست و نور ، مانع از ديدن آن گرديده است .
مرحوم حاج ملّا على - كه جلو بود - رو به من كرد و گفت : « تَشُوف ؟ » ، يعنى مىبينى ؟ گفتم : بلى . پس به همان حال باقى مانديم و از جاى خود حركت ننموديم و آن نور مقدّس نيز در محلّ خود باقى بود و ما ناظر به آن ، تا مقدار ده دقيقه تقريباً گذشت . پس منتقل شد به جوف سرداب . پس ما هم از پلّهها پايين رفتيم . وقتى وارد سرداب شديم ، ديگر به چشم من چيزى نيامد ؛ امّا به چشم جناب حاجى آخوند ، مرئى بود يا نه ؟ العلم عند اللَّه تعالى .
دوم : باز ايشان نقل كرد از همان آقا - سلّمهما اللَّه إن شاءاللَّه - كه : در زمانى كه پدرم مرحوم آقا سيّد هادى به رحمت ايزدى پيوست ، امر نمودم كسى برود بالاى گلدسته به جهت اعلام به فوت آن مرحوم . حاضرين گفتند : تمام مردم باخبرند و دكان و بازارها را بر چيدهاند ، احتياج به بالاى گلدسته رفتن نيست .
فرمود : من چون در اخبار برخورده بودم به چيزى كه مضمونش اين بود كه : هر گاه مؤمنى از دنيا برود ، پس منادى به فوت او اعلام كند ، اوّل كسى كه حاضر در تشييع جنازهء آن مؤمن خواهند شد ، امام آن عصر است . لهذا دوست داشتم كه در [ تشييع ] جنازهء پدرم اين سعادت عظما حاصل گردد . امر نمودم كه با وجود اطّلاع مردم من ميل دارم به اين مطلب .
بالجمله ، منادى رفت . همين كه رفت و صدايش بلند شد ، من در قلب خود بدون
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 246
مساهمون: محمد الريشهري
ص٢٤٦