زود بپردازم ، امّا پول نقد همراه نداشتم . روز پنجشنبه به زيارت امام كاظم عليه السلام و امام جواد عليه السلام رفتم و بعد از زيارت ، نزد عالم آن جا رفتم و بدهىام را تقسيط كردم و اواخر روز به بغداد باز گشتم و چون پولى نداشتم ، پياده آمدم .
نيمى از راه را آمده بودم كه سيّد جليل باهيبتى را ديدم كه پياده به كاظمين مىرود . سلام دادم و پاسخ داد و به من فرمود : « اى فلان ! » و نام مرا برد « چرا شب جمعهء با اين شرافت را در جوار مزار دو امام نماندى ؟ » .
گفتم : سَرور من ! كار مهمّى دارم كه بايد باز گردم .
به من فرمود : « همراه من باز گرد و اين شب شريف را نزد دو امام ، سپرى كن و فردا سراغ آن كار مهم برو ، إن شاء اللَّه ! » .
با سخن او دلم آرام گرفت و با اطاعت از او باز گشتم . به همراهش در كنار رودى جارى و زير سايهء درختانى سبز و خرّم راه مىسپرديم . هوا عالى بود و من غافل از اين كه اين همه نعمت از كجاست . به خاطرم رسيد : چگونه او مرا با نام صدا زد ، با آن كه من او را نمىشناسم ؟ امّا با خود گفتم : شايد او مرا مىشناسد و من فراموش كردهام .
سپس با خود گفتم : گويى اين سيّد از من سهم سادات مىخواهد . من دوست داشتم از سهم امام به او چيزى برسانم . به او گفتم : از حقّ شما [ سادات ] ته ماندهاى بر گردن من است كه با فلانى هماهنگ كردهام [ به تقسيط ] بپردازم .
او به من لبخند زد و فرمود : « آرى ، بخشى از حقّ ما را به وكيلان ما در نجف رساندى » .
من بر زبانم جارى شد كه بپرسم : آنچه پرداختم مقبول است ؟ فرمود : « آرى » .
به خاطرم خطور كرد كه او عالمان بزرگ نجف را وكيل خود مىخواند و اين را بزرگ شمردم ؛ امّا [ با خود ] گفتم : عالمان ، وكيل در قبض حقوق سادات هستند ، و غفلت همچنان مرا در بر گرفته بود .
سپس گفتم : اى سَرور ما ! تعزيهخوانان حسين عليه السلام حديثى مىخوانند كه مردى در
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 239
مساهمون: محمد الريشهري
ص٢٣٩